نپرسيدي

خيابان هاي تنهايي دلي ولگرد مي خواهد
و آوازم بدون تو سكوتي سرد مي خواهد....
برايت مرده بودم تا برايم تب كند قلبت
ولي حتي نپرسيدي دلت همدرد مي خواهد?

اشك

بیاامشب به من محرم شوای اشک...

بیاامشب توهم باغم شوای اشک...

بیا بنگر دلم تنها شده باز بیا قلب مراهمدم شو ای اشک...

من ان گلبوته خشک کویری بیابرروی من شبنم شوای اشک...

رهاکن میل ماندن دردو چشمم توجاری بررخ زردم شوای اشک...

بیا ارام من در بیقراری تسلی بخش من هردم شوای اشک...

بیابغض سکوت سینه بشکن به چشم خشک من شبنم شوای اشک...

دلم مجروح درد غربت تو به روی زخم دل مرهم شوای اشک...

بارون

چه تجربه ای تلخ تر از آن که ذهنت آن قدر ناراحت باشد که بارانِ شب تو را بیشتر آزرده کند

مرگم كي ميرسه؟

از چرخش این روزگار سیرشده ام، از روز و شبم خسته و دلگیر شده ام ، چرا مرگ مرا نمی گیرد در آغوش ، به خیالش که جوانم به خدا پیر شده ام،

دلم شكست

شيشه اي مي شكند...
يكنفر مي پرسد، چرا شيشه شكست؟
مادري مي گويد، شايد اين رفع بلاست...
يكنفر زمزمه كرد: باد سرد وحشي، مثل يك كودك شيطان آمد، شيشه ي پنجره را زود شكست

كاش امشب كه دلم، مثل آن شيشه ي مغرور شكست...
عابري خنده كنان مي آمد، تكه اي از آن را بر مي داشت، مرحمي بر دل تنگم مي شد...
امشب اما ديدم... هيچ كس هيچ نگفت، قصه ام را نشنيد...

از خودم مي پرسم:

آيا ارزش قلب من از شيشه ي پنجره هم كمتر است؟؟؟

کاش در دلها کمی احساس بود

کاش دل در سینه زندانی نبود
 دل اسیر رنج پنهانی نبود
 
 سینه‌ام ای کاش از هم می‌شکافت
 کاخ عشقم رو به ویرانی نبود
 
 کاش در این چند روز زندگی
 سهم من رنج و پریشانی نبود
 
 کاش می‌فهمید حالم را کسی
 درد من را گرچه درمانی نبود
 
 کاش در دلها کمی احساس بود
 قلب‌ها سنگی و سیمانی نبود
 
 کاش می‌شد با کسی همراز شد
 در رفاقت‌ها پشیمانی نبود
 
 کاش عشق بی‌گناه و پاک ما
 زیر پای عقل قربانی نبود

كاش يكي بود

دلم مي خواست يکی رو داشتم ،
بعضي وقتا که مردم خستم می کردن ،
ميومد کنارمو دستاش رو مي گذاشت دو طرف ِ صورتم
زُل مي زد توو چشام ، مي گفت
ببين ! تو من رو داري.

كاش حالمو ميفهميدين

در اول جاده‌های بی‌انتهای حسرت رها شده‌ام. دلم می‌گیرد از هر چه درکت٬ که نیاز احساس من است. غم٬ مهر خاموشی و سکوت بر لبم می‌زند. مبهوتم از این همه نا‌عدالتی... سهم من از زندگی این نبود؛ احتمالا اشتباهی شده؛ اما چه فایده؟ زمان به عقب بر نمی‌گردد و سرنوشت از سر نوشته نمی‌شود. باید مدارا کرد٬ صبوری کرد و حسرت خورد... کجاست آن غرور جوانی که حال خورد و در‌هم‌ریخته است؟ کجاست آن روزها که حال به‌مانند کشتی به گل نشسته‌ام.

حکایت من

حکایت من حکایت کسی است که عاشق دریا بود اما قایق نداشت.. دلباخته سفر بود اما هم سفر نداشت..کسی که زخم دل داشت اما ننالید گریه کرد اما اشک نریخت حکایت کسی است که پر از فریاد بود اما سکوت کرد....‬

دارم ميرم

دیگه دیره واسه موندن دارم از پیش تو میرم

جدایی سهم دستامه که دستاتو نمی گیرم

تو این بارون تنهایی دارم میرم خداحافظ

شده این قصه تقدیرم چه دلگیرم خداحافظ

دیگه دیره واسه موندن دارم از پیش تو میرم

جدایی سهم دستامه که دستاتو نمی گیرم

دیگه دیره دارم میرم چقد این لحظه ها سخته

جدایی از تو کابوسه شبیه مرگ بی وقته

دارم تو ساحل چشمات دیگه آهسته گم میشم

برام جایی تو دنیا نیست تو اوج قصه گم میش

تنهایی

تنهایی ام را کسی شریکـی نیست
 
 مطمـئن باش !
 
 دست احتــیاج به سمت تـو که هیـچ !
 
 به سمت خودم هم دراز نخواهم کرد !
 
 شایـــد کـه تنهایی هایم
 
 از تنهایی دق کنــــند

دلم گرفته

دلم گرفته از آدمایی که میگن دوستت دارم اما معنیشو نمیدونن ، از آدمایی که میخوان ماله اونا باشی اما خودشون مال تو نیستند ، از اونایی که زیر بارون برات میمیرن و وقتی آفتاب میشه همه چیز یادشون میره

اگه... دوستت داشت

هیچ چیز بیشتر و بدتر از این مغز استخوان آدم رو نمی سوزونه که:
 اطرافیانت بهت بگن
 اگه... دوستت داشت ؛ نمیرفت!!!‬

قبل رفتن

هر جا دلت شکست قبل رفتن ؛ خودت جاروش کن! تا هر ناکسی منت دستای زخمیشو رو سرت نذاره

مترسک

مترسک گفت: ای گندم تو گواه باش، که مرا برای ترساندن آفریدند، اما من عاشق پرنده ای بودم که از ترس من از گرسنگی مرد.‬

حماقت...

ایـــن آخـــرین بـارم بـــود!
 دیــگـــر احسـاسـم را برای کسی عریان نمیکنم
 صــــداقــــت یعنــی
 
 حمــاقـــــت..........‬

سکوت

پشت تنهایی من که رسیدی ،
 
 گوشهایت را بگیر !
 
 اینجا سکوت ،
 
 گوش تو را کر میکند
 
 اما !
 
 چشمهایت را باز کن
 
 تا بتوانی لحظه لحظه ی اعدام ثانیه ها را نظاره کنی
 
 هجوم سایه های خیال،
 
 سرابهای بی وقفه ی عشق،
 
 تک بوسه های سرد
 
 و فریادهای عقیم جوانی
 
 منظره ای به تو میدهد
 
 که میتوانی تنهایی مرابه خوبی ترسیم کنی ...!‬

سهم من

بسوزان قلبم را ، بازی کن با این بازیچه سرخ رنگ....
 
 همه سوزاندند تو نیز بسوزان ، همه با آن بازی کردند ، قلبم به عنوان
 
 بازیچه تقدیم به تو ، تو نیز با آن بازی کن .....
 
 کاش با آن بازی میکردی تا ابد ، اما هیچگاه از آن خسته نمی شدی
 
 و آن را دور نمی انداختی .....
 
 کاش قلبم را می سوزاندی ، اما هیچگاه آخر سر ، آب سرد
 
 بر روی آن نمی ریختی!
 
 رسم عاشقی این نیست ... رسم عاشقی دلشکستن نیست!
 
 تو با قلب من بازی کردی و بعد آن را شکستی ، با بی محبتی هایت
 
 آن را سوزاندی و اینک نیز آن را به من بازگرداندنی!
 
 تو خودت بگو این رسم عاشقیست؟
 
 اگر این رسم عاشقیست پس لعنت به عشق !
 
 با چه اطمینان و آرامشی قلبم را به تو هدیه کردم ، فکر میکردم که قلب
 
 تو بهترین و امن ترین جایی است که میتوانم در آن اسیر شوم و تا ابد بمانم....
 
 اما مدتی گذشت که احساس کردم هوای قلبت سرد سرد شده
 
 است و دیگر آن گرمای همیشگی را ندارد ! هر چه در قلبت سوختم تا با
 
 گرمای سوختنم در آنجا بمانم بی فایده بود ، قلب تو آنقدر سرد بود
 
 که دیگر جای ماندن در آن نبود....
 
 این رسمش نبود ! تو با من ، احساس من ، قلب شکسته من بازی کردی!
 
 همه آن را شکستند و رفتند ، اما دوباره بازی عشق را با تو
 
 آغاز کردم ، انتظار اینکه دوباره قلبم شکسته شود نداشتم!
 
 قلبم بی صدا شکست و تنها چند قطره اشک،
 
 چند آرزوی بر باد رفته سهم من از ، با تو بودن بود.....

نمی‌دانم چرا؟

آن زمان که خورشيد قلب من برای هميشه غروب کرد
 
 آن زمان که خونی که در رگهايم جاری بود برای هميشه خشکيد
 
 آن زمان که لبهايم برای هميشه بسته شد
 
 آن زمان که افکارم من را تنها در ميان آسمان رها کردند
 
 آن زمان که تنها جسمم از ميان رفت روحم به پرواز در آمد
 
 آن زمان من مرده‌ام
 
 و شب هنگام برای يک بار و آخرين بار من را در خوابت ببين
 
 ببين که چگونه تمام استخوانهايم و تمام افکارم در گمنامی و تنهايی پوسيدند
 
 و من از ميان رفتم
 
 و آن لحظه من تنها يک چيز دارم
 
 و آن خداوند يکتاست که بيشتر از هميشه به او نزديک شده
 
 اما آنگاه مطمئن باش
 
 که برای اولين بار از نبودن تو شادانم و افسوس گذشته را نخواهم خورد
 
 زيرا در نبود تو خداوند را در کنار خود احساس می‌کنم
 
 احساسی واقعی که از تمام وجودم سر چشمه مي‌گيرد
 
 کوچه‌ايی که ميان من و تو بود از فردا نگفت
 
 از رويای زيبای دنيا نگفت
 
 از سبزی دست‌های پر محبتت هيچ نگفت
 
 کوچه‌ای ساکت بود، بی‌خروش، بی‌عشق بود
 
 نمی‌دانم چرا؟
 
 کوچه‌ای که ميان من و تو بود زيبا نبود..‬

ای کاش مثل چشمهامون صداقت داشتیم

کاش برای گفتن حرفهامون احتياج به کلمات نداشتيم . ای کاش نگاهمون انقدر قدرت داشت که مارو از گفتن معاف می کرد . اينهمه رنگ ... اينهمه کلمات اضافه برای گفتن يک جمله که شايد نگفتنش بيشتر تقدسشو حفظ کنه .
 برای گفتن يک سلام به يه انسان ديگه ده ها زبان زنده وجود داره که بايد بدونی .
 اما بين اينهمه زبون من فقط يکيشو می شناسم و بلدم . زبون چشم ها . اما حيف خيلی وقته زبون مورد علاقه من ديگه کاربرد نداره. ای کاش مثل چشمهامون صداقت داشتیم .‬

دل من...

دل من از تبار دیوارهای کاهگلی است،
 ساده می افتد ، ساده می شکند ، ساده میمیرد
 دل من ... تنها سخت میگیرد...!‬

سكوت ...

اینجا من هستم؛ سکوتی محض 
سکوتی شکسته و درهم بخاطر هر روز ندیدن تو 
اینجا من هستم ؛ تهی از زندگی و روزمره‌گی 
خالی‌تر از همیشه؛ با کلافی درهم و پیچ در پیچ 
معنی سکوتم را با چشمانم برایت بارها فرستاده‌ام 
اینجا من هستم با آوازی که هرگز نشنیدی 
من هستم و سازی مبهم 
اینجا من مانده ام تنها در پس اندوه صدای کهنه سازم 
من هستم و گلی پرپر شده از عشقی کور 
من هستم و یکرنگی شکسته‌ام 
اینجا در شهری دور من مانده‌ام به انتظار هر لحظه که میایی 
در شهری خاک گرفته و غروبی تنگ 
که سینه‌ام را هر آن می‌درد 
اینجا من مانده‌ام و سرمایی که استخوانم را داغان کرده است 
من هستم سیمایی شکسته‌تر از همیشه 
اینجا من هستم و خیال همیشگی
چشمان تو

دل از آغوش تو كندم

با يك دنيا غم و حسرت دل از آغوش تو كندم
 ديگه حتي يه بارم من به عشقت دل نمي بندم
 به آسوني يك قصه تو از عشقم گذر كردي
 دلم يك گوله آتيش بود تو اونو شعله ور كردي
 ميون اين همه آدم شدم تنهاترين تنها
 منو اينجا رها كردي تو در اين گوشه دنيا
 با يك دنيا غم و حسرت دل از آغوش تو كندم
 ديگه حتي يه بارم من به عشقت دل نمي بندم
 ببين بغض شكسته ام رو نمي گم ديره يا زوده
 اگر چيزي برام مونده يه مشتي خاطره مونده
 واسه اين عاشق ساده يه روز مثل خدا بودي
 نمي دونست دل ساده كه خيلي بي وفا بودي
 با اينكه دل بريدم من شكسته بال پروازم
 هنوز هم توي اين غربت برات معناي آوازم
 با يك دنيا غم و حسرت دل از آغوش تو كندم
 ديگه حتي يه بارم من به عشقت دل نمي بندم

اونی که رفت

چشام آروم بستم به یاد گذشتم افتادم ... به یاد روزی که گفتش جواد مال منی تا ابد
 
 جدی گرفتم اون حرفش انقدر جدی گرفتم که اون رفتش
 
 منم از اون به بعد حال عادی نداشتم ... دونه دونه پیکارو می ریختم می خوردم می گفتم
 
 سلامتی اونیکه منو گذاشت رفت ...  
 
 هر شب کارم همینه ...

حق با تو بود
می بایست می خوابیدم
اما چیزی خوابم را آشفته کرده است
در دو ظاقچه رو به رویم شش دسته خوشه زرد گندم چیده ام
با آن گیس های سیاه و روز پریشانشان
کاش تنها نبودم
فکر می کنی ستاره ها از خوشه ها خوششان نمی اید ؟
کاش تنها نبودی
آن وقت که می تواستیم به این موضوع و موضوعات دیگر اینقدر بلند بلند
بخندیم تا همسایه هامان از خواب بیدار شوند
می دانی ؟
انگار چرخ فلک سوارم
انگار قایقی مرا می برد
انگار روی شیب برف ها با اسکی می روم و
مرا ببخش
ولی آخر چگونه می شود عشق را نوشت ؟
می شنوی ؟
انگار صدای شیون می اید
گوش کن
می دانم که هیچ کس نمی تواند عشق را بنویسد
اما به جای آن
می توانم قصه های خوبی تعریف کنم
گوش کن
یکی بود یکی نبود
زنی بود که به جای آبیاری گلهای بنفشه
به جای خواندن آواز ماه خواهر من است
به جای علوفه دادن به مادیان ها آبستن
به جای پختن کلوچه شیرین
ساده و اخمو
در سایه بوته های نیشکر نشسته بود و کتاب می خواند
صدای شیون در اوج است
می شنوی
برای بیان عشق
به نظر شما
کدام را باید خواند ؟
تاریخ یا جغرافی ؟
می دانی ؟
من دلم برای تاریخ می سوزد
برای نسل ببرهایش که منقرض گشته اند
برای خمره های عسلش که در رف ها شکسته اند
گوش کن
به جای عشق و جستجوی جوهر نیلی می شود چیزهای دیگیر نوشت
حق با تو بود
می بایست می خوابیدم
اما مادربزرگ ها گفته اند
چشم ها نگهبان دل هایند
می دانی ؟
از افسانه های قدیم چیزهایی در ذهنم سایه وار در گذر است
کودک
خرگوش
پروانه
و من چقدر دلم می خواهد همه داستانهای پروانه ها را بدانم که
بی نهایت
بار
در نامه ها و شعر ها
در شعله ها سوختند
تا سند سوختن نویسنده شان باشند
پروانه ها
آخ
تصور کن
آن ها در اندیشه چیزی مبهم
که انعکاس لرزانی از حس ترس و امید را
در ذهن کوچک و رنگارنگشان می رقصاند به گلها نزدیک می شوند
یادم می اید
روزگاری ساده لوحانه
صحرا به صحرا
و بهار به بهار
دانه دانه بنفشه های وحشی را یک دسته می کردم
عشق را چگونه می شود نوشت
در گذر این لحظات پرشتاب شبانه
که به غفلت آن سوال بی جواب گذشت
دیگر حتی فرصت دروغ هم برایم باقی نمانده است
وگرنه چشمانم را می بستم و به آوازی گوش میدادم که در آن دلی می خواند
من تو را
او را
کسی را دوست می دارم

حالا که آمده ای

حالا که آمده ای دیگر نه شاعرم نه عاشق

     فقط این پنجره را ببند تا دلم نگیرد

حالا که آمده ای

  سلام

   حالا که نمیروی

     خداحافظ

       ای همه ی سوزنبان های آن مسیر دور دست

حالا که آمده ای

  از این چمدان می ترسم

    این چمدان را بر می دارم

 این چمدان را

   به در یاهای دور می اندازم

حالا که آمده ای

 همین یک کلمه کافی است

         آمده ای

رویاهاااااا

بی هیچ صدائی می آیند
 زمانی که نمی دانی
 در دلت یک مزرعه آرزو می کارند و...
 
بی هیج نشانی از دلت می گریزند
 تا تمام چیزی که به یاد می آوری
 حسرتی باشد به درازای زندگی
 چه قدر بی رحمند رویاهـاا ...‬

من میگم منو شکستن...

من میگم منو شکستن،چشم فانوسمو بستن

تو میگی خدا بزرگه، ماه و میده به شب من

من میگم آخه دلم بود،اونکه افتاده به خاکه

تو میگی سرت سلامت،آینه ها زلال و پاکه

اینه که فاصله ها رو ،نمیشه با گریه پر کرد

یکیمون بهار سرخوش،یکیمون پاییز پر درد

من میگم فاصله مرگه،بین دستای تو تا من

تو میگی زندگی اینه،حاصل عشق تو با من

من میگم حالا بسوزم یا که با غصه بسازم

تو میگی فرقی نداره،من که چیزی نمی بازم

من میگم اینجا رو باختی، عمری که رفته نمیاد

تو میگی قصه همین بود،تو یه برگی توی این باد . . .

سیاوش قمیشی

این شعر زیبارو مینو فرستاده

بی تو، مهتاب‌شبی، باز از آن كوچه گذشتم،

همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم،

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشق دیوانه كه بودم.


در نهانخانۀ جانم، گل یاد تو، درخشید

باغ صد خاطره خندید،

عطر صد خاطره پیچید:


یادم آمد كه شبی باهم از آن كوچه گذشتیم

پر گشودیم و در آن خلوت دل‌خواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم.


تو، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت.

من همه، محو تماشای نگاهت.


آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشۀ ماه فروریخته در آب

شاخه‌ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ



یادم آید، تو به من گفتی:

ـ «از این عشق حذر كن!

لحظه‌ای چند بر این آب نظر كن،

آب، آیینۀ عشق گذران است،

تو كه امروز نگاهت به نگاهی نگران است،

باش فردا، كه دلت با دگران است!

تا فراموش كنی، چندی از این شهر سفر كن!»



با تو گفتم:‌ «حذر از عشق!؟ - ندانم

سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم،

نتوانم!



روز اول، كه دل من به تمنای تو پر زد،چون كبوتر، لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی، من نه رمیدم، نه گسستم . . .»

باز گفتم كه : «تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم، نتوانم!»



اشكی از شاخه فرو ریخت

مرغ شب، نالۀ تلخی زد و بگریخت . . .



اشک در چشم تو لرزید،

ماه بر عشق تو خندید!



یادم آید كه: دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه كشیدم.

نگسستم، نرمیدم.



رفت در ظلمت غم، آن شب و شب‌های دگر هم،

نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم،

نه کُنی دیگر از آن كوچه گذر هم . . .


بی تو، اما، به چه حالی من از آن كوچه گذشتم!

مترسك

مترسك انقدر دست هايت را باز نكن.....

كسي تو را در آغوش نميگيرد....

ايستادگي هميشه تنهايي دارد

باز باران

باز بارانباز باران بی ترانه میخورد بر روی شانه

یادم آرد بی کسی را

یادم آرد من که بودم با که بودم

از چه رو تنهای تنها گوشه ی شهری نشستم

یادم آرد دل غمین است آخر عشقت همین است

آه باران باز باران

گریه ی ابر بهاری

رفتی و تنها نشستم روزهای بیشماری

روزهایی سرد و تاریک در درون کوچه هایی سرد و تاریک

یادم انداخت کودک عشق تو بودم

کودکی دیوانه بودم مست بودم هست بودم

شیره ی جانم کشیدی کودکم را سر بریدی

رفتی و با جان دیگر پر کشیدی و پریدی

آه باران جان من را باز بستان باز بستان

باز بستان جان من را

پاییز را دوست دارم

پاییز را دوست دارم، بخاطر غریب و بی صدا آمدنش

پاییز را دوست دارم، بخاطر رنگ زرد زیبا و دیوانه کننده اش

پاییز را دوست دارم، بخاطر خش خش گوش نواز برگ هایش

پاییز را دوست دارم، بخاطر صدای نم نم باران های عاشقانه اش

پاییز را دوست دارم، بخاطر رفتن و رفتن... و خیس شدن زیر باران های پاییزی

پاییز را دوست دارم، بخاطر بوی مست کننده خاک باران خورده کوچه ها

پاییز را دوست دارم، بخاطر غروب های نارنجی و دلگیرش

پاییز را دوست دارم، بخاطر شب های سرد و طولانی اش

پاییز را دوست دارم، بخاطر تنهایی و دلتنگی های پاییزی ام

پاییز را دوست دارم، بخاطر پیاده روی های شبانه ام

پاییز را دوست دارم، بخاطر بغض های سنگین انتظار

پاییز را دوست دارم، بخاطر اشک های بی صدایم

پاییز را دوست دارم، بخاطر سالها خاطرات پاییزی ام

پاییز را دوست دارم، بخاطر معصومیت کودکی ام

پاییز را دوست دارم، بخاطر نشاط نوجوانی ام

پاییز را دوست دارم، بخاطر تنهایی جوانی ام

پاییز را دوست دارم، بخاطر اولین نفس هایم

پاییز را دوست دارم، بخاطر اولین گریه هایم

پاییز را دوست دارم، بخاطر اولین خنده هایم

پاییز را دوست دارم، بخاطر دوباره متولد شدن


پاییز


پاییز را دوست دارم، بخاطر رسیدن به نقطه شروع سفر

پاییز را دوست دارم، بخاطر یک سال دورتر شدن از آغاز راه

پاییز را دوست دارم، بخاطر یک سال نزدیک تر شدن به پایان راه


پاییز را دوست دارم، بخاطر هدیه زیبایی که به من داد

پاییز را دوست دارم، بخاطر هدیه ای که به من امید ماندن داد

پاییز را دوست دارم، بخاطر هدیه ای که به من جرات عاشق شدن داد

پاییز را دوست دارم، بخاطر غریبانه و بی صدا رفتنش


پاییز را دوست دارم، بخاطر خود پاییز

و من عاشقانه پاییز را دوست دارم


تا قیامت خداحافظ

رفتنت درسته چون موندن با من اشتباه بود
 
 تو چشم روشن می خواستی ولی چشم من سیاه بود
 
 یادته بهم می گفتی که واسم شعر نمی خونی
 
 این تلافیش من که گفتم آخرش تو نمی مونی
 
 به خدا سخته جدایی اونم از یه بی وفایی
 
 ولی خُب حقیقت اینه من بخوام ،نخوام،رهایی
 
 همیشه خدانگهدار سخته اما چاره ای نیست
 
 دل تو می خواد جدا شه دل من که کاره ای نیست
 
 اولین روز که نگاهم با نگاهت آشنا شد
 
 نمی دونست از بلندی شیشه ی عمرم رها شد
 
 حالا نزدیکه زمینه یه نفس،شاید یه لحظه
 
 فکر نکن پشیمونم من به خدا دروغه محضه
 
 بهونم،نازم،قشنگم صاحب چشمای نافذ
 
 شیشه ی عمرم زمین خورد تا قیامت خداحافظ

به راستی

به راستی چقدرسخت است خندان نگه داشتن لب ها
 درزمان گریستن قلب ها
 
 وتظاهربه خوشحالی دراوج غمگینی
 وچه دشواروطاقت فرساست گذراندن روزهایی تنهایی وبی یاوری
 درحالی که تظاهرمی کنی هیچ چیز برایت اهمیت
 ندارد
 
 اما چه شیرین است درخاموشی وتنهایی
 به حال خود گریستن وبازهم نفرین به تو ای
 سرنوشت!‬

سکوت

رفتن

رفتن و رفتن و رفتن
دل به تنهایی سپردن
رفتن اما
نرسیدن
لب دریا
تشنه مردن
رفتن و رفتن و رفتن
حرفیه که ناتمومه
بغض
یک
گریه ی تلخه
که یه عمره
تو گلومه
واسه من سفر همیشه
یه کبوتر سفیده
که روی سینه ی سفیدش
قطره قطره خون چکیده
گفتنی ها رو باید گفت
می گم این حرفو با فریاد
مث ابرای مهاجر
نمی شم همسفر باد
به سفر من دیگه تن در نمیدم
گریه از درد
سفر سر نمی دم
به سفر من دیگه تن در نمیدم
گریه از درد سفر سر نمی دم
گم شدن
مثل یه سایه
میون غبار کینه

خداحافظ

به هرجا ميرود تابوت من غوغا بپا خيزد؛

چه سنگين ميرود اين مرده از بس آرزو دارد

اي خداي مهربون دلم گرفته

ای خدای مهربون دلم گرفته

* اعتراف میکنم کم آوردم بسمه خدا جون دیگه نمیتونم*

*خدا جونم کمکم کن تو دیگه تنهام نزار*من که جز تو کسی رو ندارم*

*اگه تو هم نباشی فراموشم کنی منو نبینی چیکار کنم*

*این اون زندگی نبود که من میخواستم*خودت میدونی خدا جون*

*چرا نجاتم نمیدی تا کی تا کی خدا*خدا جونم نجاتم بده*کمکم کن*

*از  بچگی تا الان آخه تا کی تا کی خدا جونم*

*از  وقتی حولم دادی تو این دنیا هرچی دادی ازم گرفتی*

*مگه من با بقیه چه فرقی داشتم*مگه چه گناهی کرده بودم*

*خسته شدم خسته خسته از این دنیا .زندگی.عشق.از اینکه ....

*نه خدا دیگه نمیتونم خدا جون دیگه نمیتونم

*من که ازت چیز زیادی نمیخوام عشقمو میخوام خدا

*عشقمو به من برگردون*

*زندگی رو نمیخوام تنهایی رو نمیخوام عشقمو میخوام خدا جون*

*چرا اینجوری شد؟

*چوبه عاشقیمو خوردم بد جوری کم اوردم*

*من این گریه های تلخو از تو یادگاری بردم*


دكتر شريعتي

دوس

ت داشتن از عشق برتر است


عشق جوشش کور است و پیوندی است از سر نابینایی.

دوست داشتن پیوندی است خود آگاه و از روی بصیرت روشن وزلال.

عشق بیشتر از غریزه آب میخورد و هر چه از غریزه سرزند بی ارزش است.

دوست داشتن از روح طلوع میکند و تا سر حد رفعت روح بالا می رود.

عشق جنون است و جنون چیزی جز خرابی و پرىشانی"فهمیدن"و"اندیشیدن"نیست.

دوست داشتن،در اوج معراجش؛از سر حد عقل فراتر می رود و "فهمیدن"و "اندیشیدن"را نیز از زمین می کند و تا قله ی اشراق بالا می برد.

عشق زیبایی های دلخواه را در معشوق می آفریند 

دوست داشتن زیبایی های دلخواه را در "دوست"می بیند.

عشق یک فریب بزرگ وقوی است

دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمی و بی انتها ومطلق.

عشق بینایی را می گیرد

دوست داشتن بینایی می بخشد.

عشق همواره با شـــک آلوده است

دوست داشتن سراپا یقین است وشک ناپذیر.

عشق نیرویی است در عاشق که او را به معشوق می کشاند

دوست داشتن جاذبه ای است در دوست که دوست را به دوست می برد.

عشق،تملک معشوق است

دوست داشتن،تشنــگی محو شدن در دوست.

در عشق رقیب منفور است 

در دوست داشتن است که"هوا دار کویش را چونان خویشتن دارند".

عشق لذت جستن است

دوست داشتن،پناه جستن است و "همزبانی را در سرزمین بیگانه یافتن".

عشق طوفانی و متلاطم است.

دوست داشتن،آرام،استوار و پروقار و سرشار از نجابت.

دکتر على شریعتى

خداحافظ

خدا حافظ

خداحافظ چشم های خیس بی قرار

خداحافظ انتظارهای سبز کنار صندلی های خالی قرار

خداحافظ خنده های پر از واژه و گریه های بی دلیل شبانه

سکوت ٬ نگاه ٬ انتظار

خداحافظ اشک های بی دلیل انتظار

تنها آمدم و تنها تر می روم

به امید سلام اما باز هم خداحافظ

خداحافظ تا یاد بگیری حرمت سلام و دیدار بیش از این حرفاست

تا یاد بگیری رسم عاشق کشی همین نیست

خداحافظ مردمک های لرزان بی حادثه

چشم های باران زده از فراموشی

حالا دیگر تنها تو و تمام نبودنم

حالا راحت باش

تو دیگر همه را داری جز من

و من هیچ کس را که ندارم هیچ تو را هم ندارم

خداحافظ ............


این متن قشنگو مینو فرستاده واسم

گاه آرزو میکنم ، دوباره تو را در کنار خودم ببینم ، در چشمانت نگاه کنم و بگویم این رسم عاشقیست؟
آنگاه که دلم به درد می آید و به یاد خاطرات شیرین با هم بودنمان اشک میریزم آرزو میکنم یک بی وفا مثل خودت به زندگی ات بیاید و قلبت را زیر پا بگذارد تا بفهمی من چه دردی در سینه ام دارم.
حالا که تو بی احساس شده ای ، دلت سنگ شده و با عشق نمی سازی گناه من چیست!
گناه من چه بود که رهایم کردی و به بهانه اینکه عشق وجود ندارد قید مرا زدی.
گاه آرزو میکنم لحظه ای مرا باور کنی و دوایی را برای این قلب شکسته ام بیابی.
از ما گذشت عاشقی ، از بخت خویش می گریم.
سخت است از او که مدتها همدردت ، همزبانت و همدلت بود جدا شوی .
چگونه دلت آمد که با کوله باری از امید و آرزوهایی که با تو داشتم رهایم کنی.
اگر می دانستی با تو چه رویاهایی در دل دارم رهایم نمی کردی ، اگر می دانستی به انتظار آن روز نشسته بودم تا دستانت را بگیرم و تو را به قله خوشبختی ها برسانم مرا نمی سوزاندی ، اگر می دانستی همه زندگی ام ، وجودم و همه هستی ام بودی مرا در به در این دنیای بی محبت نمیکردی.و گاه آرزو میکنم چرخه روزگار بچرخد و تو همان قلبی شوی که در سینه ام می تپد.
همان قلب شکسته ، خسته ، پر از غم و ناامید به فرداها.
آنگاه خواهی فهمید قلب بی گناهم چه دردی دارد.

یه روز تلافی میکنم

عاقبت ظلم تو رو یه روز تلافی میکنم

اشکامو پاک میکنم با دل تبانی میکنم


میاد اون روزی که تو قهر دلمو رو ببینی

چشماتو باز بکنی حقیقتو خوب ببینی


میاد اون روزی که من نامه هاتو پاره کنم

میاد اون روزی که من غم دلمو چاره کنم

...

اگه اون روز برسه منم برات ناز میکنم

با غم و غصه و دردم تو را دمساز میکنم


اگه دل تاب بیاره منم به اون روز میرسم

روی ابرها میشینم به آسمونها میرسم

...

تو میخوای تا میتونی دل منو خون بکنی

با رقیبام بشینی منو تو دیوونه کنی


اما هر روز خوشی تنگ غروبی هم داره

شبای سرد و سیاه صبح سپیدی هم داره

...

میاد اون روزی که من نامه هاتو پاره کنم

میاد اون روزی که من غم دلمو چاره کنم

...

اگه اون روز برسه منم برات ناز میکنم

با غم و غصه و دردم تو را دمساز میکنم

اگه دل تاب بیاره منم به اون روز میرسم

روی ابرها میشینم به آسمونها میرسم

داستان عشق

سر کلاس درس معلم پرسید:هی بچه ها چه کسی می دونه عشق چیه؟

هیچکس جوابی نداد همه ی کلاس یکباره ساکت شد همه به هم دیگه نگاه می کردند ناگهان لنا یکی از بچه های کلاس آروم سرشو انداخت پایین در حالی که اشک تو چشاش جمع شده بود. لنا 3 روز بود با کسی حرف نزده بود بغل دستیش نیوشا موضوع رو ازش پرسید .بغض لنا ترکید و شروع کرد به گریه کردن معلم اونو دید و


گفت:لنا جان تو جواب بده دخترم عشق چیه؟

لنا با چشمای قرمز پف کرده و با صدای گرفته گفت:عشق؟

دوباره یه نیشخند زدو گفت:عشق... ببینم خانوم معلم شما تابحال کسی رو

دیدی که بهت بگه عشق چیه؟

معلم مکث کردو جواب داد:خب نه ولی الان دارم از تو می پرسم

لنا گفت:بچه ها بذارید یه داستانی رو از عشق براتون تعریف کنم تا عشق رو درک کنید نه معنی شفاهیشو حفظ کنید

و ادامه داد:من شخصی رو دوست داشتم و دارم از وقتی که عاشقش شدم

با خودم عهد بستم که تا وقتی که نفهمیدم از من متنفره بجز اون شخص

دیگه ای رو توی دلم راه ندم برای یه دختر بچه خیلی سخته که به یه چنین

عهدی عمل کنه. گریه های شبانه و دور از چشم بقیه به طوری که بالشم

خیس می شد اما دوسش داشتم بیشتر از هر چیز و هر کسی حاضر بودم هر کاری براش بکنم هر کاری...

من تا مدتی پیش نمی دونستم که اونم منو دوست داره ولی یه مدت پیش

فهمیدم اون حتی قبل ازینکه من عاشقش بشم عاشقم بوده چه روزای

قشنگی بود sms بازی های شبانه صحبت های یواشکی ما باهم خیلی خوب

بودیم عاشق هم دیگه بودیم از ته قلب همدیگرو دوست داشتیم و هر کاری

برای هم می کردیم من چند بار دستشو گرفتم یعنی اون دست منو گرفت

خیلی گرم بودن عشق یعنی توی سردترین هوا با گرمی وجود یکی گرم

بشی عشق یعنی حاضر باشی همه چیزتو به خاطرش از دست بدی عشق

یعنی از هر چیزو هر کسی به خاطرش بگذری اون زمان خانواده های ما زیاد

باهم خوب نبودن اما عشق من بهم گفت که دیگه طاقت ندارم و به پدرم

موضوع رو گفت پدرم ازین موضوع خیلی ناراحت شد فکر نمی کرد توی این

مدت بین ما یه چنین احساسی پدید بیاد ولی اومده بود پدرم می خواست

عشق منو بزنه ولی من طاقت نداشتم نمی تونستم ببینم پدرم عشق منو

می زنه رفتم جلوی دست پدرم و گفتم پدر منو بزن اونو ول کن خواهش می

کنم بذار بره بعد بهش اشاره کردم که برو اون گفت لنا نه من نمی تونم بذارم

که بجای من تورو بزنه من با یه لگد اونو به اونطرف تر پرتاب کردم و گفتم

بخاطر من برو ... و اون رفت و پدرم منرو به رگبار کتک بست عشق یعنی

حاضر باشی هر سختی رو بخاطر راحتیش تحمل کنی.بعد از این موضوع

عشق من رفت ما بهم قول داده بودیم که کسی رو توی زندگیمون راه ندیم

اون رفت و ازون به بعد هیچکس ازش خبری نداشت اون فقط یه نامه برام

فرستاد که توش نوشته شده بود: لنای عزیز همیشه دوست داشتم و دارم

من تا آخرین ثانیه ی عمر به عهدم وفا می کنم منتظرت می مونم شاید ما

توی این دنیا بهم نرسیم ولی بدون عاشقا تو اون دنیا بهم می رسن پس من

زودتر می رمو اونجا منتظرت می مونم خدا نگهدار گلکم مواظب خودت باش

دوستدار تو (ب.ش)

لنا که صورتش از اشک خیس بود نگاهی به معلم کردو گفت: خب خانم معلم

گمان می کنم جوابم واضح بود

معلم هم که به شدت گریه می کرد گفت:آره دخترم می تونی بشینی

لنا به بچه ها نگاه کرد همه داشتن گریه می کردن ناگهان در باز شد و ناظم

مدرسه داخل شدو گفت: پدرو مادر لنا اومدن دنبال لنا برای مراسم ختم یکی

از بستگان

لنا بلند شد و گفت: چه کسی ؟

ناظم جواب داد: نمی دونم یه پسر جوان

دستهای لنا شروع کرد به لرزیدن پاهاش دیگه توان ایستادن نداشت ناگهان روی زمین افتادو دیگه هم بلند نشد

آره لنای قصه ی ما رفته بود رفته بود پیش عشقش ومن مطمئنم اون دوتا توی اون دنیا بهم رسیدن...

لنا همیشه این شعرو تکرار می کرد

خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد؟ خواهان کسی باش که خواهان تو باشد

...

آغوشتو به غیر من به روی هیشکی وا نکن


منو از این دلخوشیها آرامشم جدا نکن


من برای با تو بودن پر عشق و خواهشم


واسه بودن کنارت تو بگو به هر کجا پر میکشم


منو تو آغوشت بگیر آغوش تو مقدسه


بوسیدنت برای من تولد یک نفسه


چشمای مهربون تو منو به آتیش میکشه


نوازشه دستای تو عادت ترکم نمیشه


فقط تو آغوش خودم دغدغه ها تو جا بذار


به پای عشق من بمون هیچکسو جای من نیار


مهر لباتو رو تن و روی لب کسی نزن


فقط به من بوسه بزن به روح و جسم وتن من


کاش....

چه درونم تنهاست

ابري نيست .
 بادي نيست‌.
 
 مي نشينم لب حوض‌:
 گردش ماهي ها ، روشني ، من ، گل ، آب‌.
 پاكي خوشه زيست‌.
 
 مادرم ريحان مي چيند.
 نان و ريحان و پنير ، آسماني بي ابر ، اطلسي هايي تر.
 رستگاري نزديك : لاي گل هاي حياط‌.
 
 نور در كاسه مس ، چه نوازش ها مي ريزد!
 نردبان از سر ديوار بلند ، صبح را روي زمين مي آرد.
 پشت لبخندي پنهان هر چيز.
 روزني دارد ديوار زمان ، كه از آن ، چهره من پيداست‌.
 چيزهايي هست ، كه نمي دانم‌.
 مي دانم ، سبزه اي را بكنم خواهم مرد.
 مي روم بالا تا اوج ، من پرواز بال و پرم‌.
 راه مي بينم در ظلمت ، من پر از فانوسم‌.
 من پر از نورم و شن
 و پر از دار و درخت‌.
 
 پرم از راه ، از پل ، از رود ، از موج‌.
 پرم از سايه برگي در آب‌:
 چه درونم تنهاست‌

كاش...

کاش در دهکده عشق فراواني بود توي بازار صداقت کمي ارزاني بود

کاش اگر گاه کمي لطف به هم مي کرديم مختصر بود ولي ساده و پنهاني بود

کاش به حرمتِ دلهاي مسافر هر شب روي شفاف ترين خاطره مهماني بود

کاش دريا کمي از دردِ خودش کم مي کرد قرض مي داد به ما هر چه پريشاني بود

کاش به تشنگي پونه که پاسخ داديم رنگ رفتار من و لحن تو انساني بود

مثل ِ حافظ که پر از معجزه و الهام است کاش رنگ شب ما هم کمي عرفاني بود

چقدر شعر نوشتيم براي باران غافل از آن دل ِديوانه که باراني بود

کاش سهراب نمي رفت به اين زوديها دل پر از صحبت اين شاعر کاشاني بود

کاش دلها پر افسانه نيما مي شد و بيادش همه شب ماه چراغاني بود

کاش اسم ِ همه دخترکان اينجا نام گلهاي پر از شبنم ِ ايراني بود

کاش چشمان پر از پرسش ِ مردم کمتر غرق ِ اين زندگي سنگي و سيماني بود

کاش دنياي دلِ ما شبي از اين شبها غرق هر چيز که مي خواهي و مي داني بود

دل اگر رفت، شبي کاش دعايي بکنيم راز اين شعر همين مصرع ِ پاياني بو

هميشه يادمون باشه

تا حالا فکر کردین که نقطه اغاز عشق و دلدادگی کجاست و اصلا چه جوری میشه که ادم ها اهل دل میشن؟؟تا به حال شده دلت رو جایی یا دست کسی بدی؟دلت رو به صفای چه چیزی می بخشی؟یه نگا.یه صدا..!!یه خوبی یا شاید هم یه حس و یه عشق.اگه معرفت داری و مرام تو خونته.اگه خراب یاری و دنبال یه همدم و دلدار همیشگی می گردی.دلت بده دست خدا.تو عشق و عاشقی حرف اول می زنه وپشیمونی ودرد هم نداره..و تازه بهت امید هم می بخشه.دلت رو زیر پاش نمی ذاره و خونه دلت رو روشن هم می کنه.اسوده خاطر باش..کلید قلبت رو به الهه ای می بخشی که خودش شاه کلید همه خوبی هاست..و صفای دلت خاطر دلداری می شه که واژه های عاشقانه مقابلش سر به سجود می گذارندو زندگیت با عشق و عاشقی است که عشق می افرینه..هیچ شک و تردید وترسی به دلت به ذهنت به گفتارت راه نده..اگه ازمن خوشش نیاد..اگه منو قبول نکنه و هزاران اما و اگر دیگه..چون اون...اون خدای مهربون در عین حالی که به من وتو هیچ نیازی نداره و نخواهد داشت.گفته دوستت دارم . کی و کجا رو سراغ داری که احتیاجی..کاری..نیازی به تو نداشته باشه و همه جا به یادت باشه و هوات داشته باشه؟؟در رحمتش همیشه بازه و فانوس قشنگش همیشه روشنه..پس فکرت از همه این اما و اگر ها دور کن...ترس و نا امیدی و تردید رو در گورستان واژه ها به خاک بسپار و امید و صبر و عشق رو راه زندگیت قرار بده..و به گذشته و دیروز هم فکر نکن که کی بودی و چی کارا کردی .فقط به امروز فکر کن نگران نباش پشتته..به شرط اینکه لحظه ها رو جست و جو کنی و ثانیه ها رو زیر و رو.تا انچه رو در گذر ندانم کاری از دست دادیذی به دست بیاری و از نو اون چازی رو که خراب کردی بسازی اگه اماده ای و مرد سفری با ذکر قشنگ یا رب قدم اول رو مصمم و قاطعانه و خالصانه بردار..و با تما م وجودت فریاد بزن:تنها سپاس از ان او که هیچ دلی به هیچ کس غیر از از او خوش نیست و فراموش نکن که تنها یاد خداست که ارامش بخش دلهاست

صلی الله علیک یا اباعبدالله و علی الزینب الکبری و علی ابالفضل العباس و علی علی بن الحسین و علی اولاد الحسین و علی اصحاب الحسین علیهم السلام

و لعن الله قوم قتلوک یا اباعبدالله