نپرسيدي
و آوازم بدون تو سكوتي سرد مي خواهد....
برايت مرده بودم تا برايم تب كند قلبت
ولي حتي نپرسيدي دلت همدرد مي خواهد?
بیاامشب توهم باغم شوای اشک...
بیا بنگر دلم تنها شده باز بیا قلب مراهمدم شو ای اشک...
من ان گلبوته خشک کویری بیابرروی من شبنم شوای اشک...
رهاکن میل ماندن دردو چشمم توجاری بررخ زردم شوای اشک...
بیا ارام من در بیقراری تسلی بخش من هردم شوای اشک...
بیابغض سکوت سینه بشکن به چشم خشک من شبنم شوای اشک...
دلم مجروح درد غربت تو به روی زخم دل مرهم شوای اشک...
حق با تو بود
می بایست می خوابیدم
اما چیزی خوابم را آشفته کرده است
در دو ظاقچه رو به رویم شش دسته خوشه زرد گندم چیده ام
با آن گیس های سیاه و روز پریشانشان
کاش تنها نبودم
فکر می کنی ستاره ها از خوشه ها خوششان نمی اید ؟
کاش تنها نبودی
آن وقت که می تواستیم به این موضوع و موضوعات دیگر اینقدر بلند بلند
بخندیم تا همسایه هامان از خواب بیدار شوند
می دانی ؟
انگار چرخ فلک سوارم
انگار قایقی مرا می برد
انگار روی شیب برف ها با اسکی می روم و
مرا ببخش
ولی آخر چگونه می شود عشق را نوشت ؟
می شنوی ؟
انگار صدای شیون می اید
گوش کن
می دانم که هیچ کس نمی تواند عشق را بنویسد
اما به جای آن
می توانم قصه های خوبی تعریف کنم
گوش کن
یکی بود یکی نبود
زنی بود که به جای آبیاری گلهای بنفشه
به جای خواندن آواز ماه خواهر من است
به جای علوفه دادن به مادیان ها آبستن
به جای پختن کلوچه شیرین
ساده و اخمو
در سایه بوته های نیشکر نشسته بود و کتاب می خواند
صدای شیون در اوج است
می شنوی
برای بیان عشق
به نظر شما
کدام را باید خواند ؟
تاریخ یا جغرافی ؟
می دانی ؟
من دلم برای تاریخ می سوزد
برای نسل ببرهایش که منقرض گشته اند
برای خمره های عسلش که در رف ها شکسته اند
گوش کن
به جای عشق و جستجوی جوهر نیلی می شود چیزهای دیگیر نوشت
حق با تو بود
می بایست می خوابیدم
اما مادربزرگ ها گفته اند
چشم ها نگهبان دل هایند
می دانی ؟
از افسانه های قدیم چیزهایی در ذهنم سایه وار در گذر است
کودک
خرگوش
پروانه
و من چقدر دلم می خواهد همه داستانهای پروانه ها را بدانم که
بی نهایت
بار
در نامه ها و شعر ها
در شعله ها سوختند
تا سند سوختن نویسنده شان باشند
پروانه ها
آخ
تصور کن
آن ها در اندیشه چیزی مبهم
که انعکاس لرزانی از حس ترس و امید را
در ذهن کوچک و رنگارنگشان می رقصاند به گلها نزدیک می شوند
یادم می اید
روزگاری ساده لوحانه
صحرا به صحرا
و بهار به بهار
دانه دانه بنفشه های وحشی را یک دسته می کردم
عشق را چگونه می شود نوشت
در گذر این لحظات پرشتاب شبانه
که به غفلت آن سوال بی جواب گذشت
دیگر حتی فرصت دروغ هم برایم باقی نمانده است
وگرنه چشمانم را می بستم و به آوازی گوش میدادم که در آن دلی می خواند
من تو را
او را
کسی را دوست می دارم
فقط این پنجره را ببند تا دلم نگیرد
حالا که آمده ای
سلام
حالا که نمیروی
خداحافظ
ای همه ی سوزنبان های آن مسیر دور دست
حالا که آمده ای
از این چمدان می ترسم
این چمدان را بر می دارم
این چمدان را
به در یاهای دور می اندازم
حالا که آمده ای
همین یک کلمه کافی است
آمده ای
تو میگی خدا بزرگه، ماه و میده به شب من
من میگم آخه دلم بود،اونکه افتاده به خاکه
تو میگی سرت سلامت،آینه ها زلال و پاکه
اینه که فاصله ها رو ،نمیشه با گریه پر کرد
یکیمون بهار سرخوش،یکیمون پاییز پر درد
من میگم فاصله مرگه،بین دستای تو تا من
تو میگی زندگی اینه،حاصل عشق تو با من
من میگم حالا بسوزم یا که با غصه بسازم
تو میگی فرقی نداره،من که چیزی نمی بازم
من میگم اینجا رو باختی، عمری که رفته نمیاد
تو میگی قصه همین بود،تو یه برگی توی این باد . . .
سیاوش قمیشی

پاییز را دوست دارم، بخاطر رسیدن به نقطه شروع سفر
پاییز را دوست دارم، بخاطر یک سال دورتر شدن از آغاز راه
پاییز را دوست دارم، بخاطر یک سال نزدیک تر شدن به پایان راه
پاییز را دوست دارم، بخاطر هدیه زیبایی که به من داد
پاییز را دوست دارم، بخاطر هدیه ای که به من امید ماندن داد
پاییز را دوست دارم، بخاطر هدیه ای که به من جرات عاشق شدن داد
پاییز را دوست دارم، بخاطر غریبانه و بی صدا رفتنش
پاییز را دوست دارم، بخاطر خود پاییز
و من عاشقانه پاییز را دوست دارم
به هرجا ميرود تابوت من غوغا بپا خيزد؛
چه سنگين ميرود اين مرده از بس آرزو دارد
ای خدای مهربون دلم گرفته
* اعتراف میکنم کم آوردم بسمه خدا جون دیگه نمیتونم*
*خدا جونم کمکم کن تو دیگه تنهام نزار*من که جز تو کسی رو ندارم*
*اگه تو هم نباشی فراموشم کنی منو نبینی چیکار کنم*
*این اون زندگی نبود که من میخواستم*خودت میدونی خدا جون*
*چرا نجاتم نمیدی تا کی تا کی خدا*خدا جونم نجاتم بده*کمکم کن*
*از بچگی تا الان آخه تا کی تا کی خدا جونم*
*از وقتی حولم دادی تو این دنیا هرچی دادی ازم گرفتی*
*مگه من با بقیه چه فرقی داشتم*مگه چه گناهی کرده بودم*
*خسته شدم خسته خسته از این دنیا .زندگی.عشق.از اینکه ....
*نه خدا دیگه نمیتونم خدا جون دیگه نمیتونم
*من که ازت چیز زیادی نمیخوام عشقمو میخوام خدا
*عشقمو به من برگردون*
*زندگی رو نمیخوام تنهایی رو نمیخوام عشقمو میخوام خدا جون*
*چرا اینجوری شد؟
*چوبه عاشقیمو خوردم بد جوری کم اوردم*
*من این گریه های تلخو از تو یادگاری بردم*
ت داشتن از عشق برتر است
خدا حافظ
خداحافظ چشم های خیس بی قرار
خداحافظ انتظارهای سبز کنار صندلی های خالی قرار
خداحافظ خنده های پر از واژه و گریه های بی دلیل شبانه
سکوت ٬ نگاه ٬ انتظار
خداحافظ اشک های بی دلیل انتظار
تنها آمدم و تنها تر می روم
به امید سلام اما باز هم خداحافظ
خداحافظ تا یاد بگیری حرمت سلام و دیدار بیش از این حرفاست
تا یاد بگیری رسم عاشق کشی همین نیست
خداحافظ مردمک های لرزان بی حادثه
چشم های باران زده از فراموشی
حالا دیگر تنها تو و تمام نبودنم
حالا راحت باش
تو دیگر همه را داری جز من
و من هیچ کس را که ندارم هیچ تو را هم ندارم
خداحافظ ............
عاقبت ظلم تو رو یه روز تلافی میکنم
اشکامو پاک میکنم با دل تبانی میکنم
میاد اون روزی که تو قهر دلمو رو ببینی
چشماتو باز بکنی حقیقتو خوب ببینی
میاد اون روزی که من نامه هاتو پاره کنم
میاد اون روزی که من غم دلمو چاره کنم
...
اگه اون روز برسه منم برات ناز میکنم
با غم و غصه و دردم تو را دمساز میکنم
اگه دل تاب بیاره منم به اون روز میرسم
روی ابرها میشینم به آسمونها میرسم
...
تو میخوای تا میتونی دل منو خون بکنی
با رقیبام بشینی منو تو دیوونه کنی
اما هر روز خوشی تنگ غروبی هم داره
شبای سرد و سیاه صبح سپیدی هم داره
...
میاد اون روزی که من نامه هاتو پاره کنم
میاد اون روزی که من غم دلمو چاره کنم
...
اگه اون روز برسه منم برات ناز میکنم
با غم و غصه و دردم تو را دمساز میکنم
اگه دل تاب بیاره منم به اون روز میرسم
روی ابرها میشینم به آسمونها میرسم
آغوشتو به غیر من به روی هیشکی وا نکن
منو از این دلخوشیها آرامشم جدا نکن
من برای با تو بودن پر عشق و خواهشم
واسه بودن کنارت تو بگو به هر کجا پر میکشم
منو تو آغوشت بگیر آغوش تو مقدسه
بوسیدنت برای من تولد یک نفسه
چشمای مهربون تو منو به آتیش میکشه
نوازشه دستای تو عادت ترکم نمیشه
فقط تو آغوش خودم دغدغه ها تو جا بذار
به پای عشق من بمون هیچکسو جای من نیار
مهر لباتو رو تن و روی لب کسی نزن
فقط به من بوسه بزن به روح و جسم وتن من