دلم گرفت از اسمون...

امشب ازون شباست که من دوباره دیوونه بشم

تو مستی و بی خبری اسیر میخونه بشم

امشب از اون شباست که من دلم میخواد داد بزنم

تو شهر این غریبه ها دردمو فریاد بزنم

دلم گرفت از اسموون هم از زمین هم از زموون

تو زندگیم چقدر غمه دلم گرفته از همه

ای روزگار لعنتی تلخ بهت هر چی بگم

من به زمین و اسمون دست رفاقت نمیدم

از این همه در به دری تو قلب من قیامته

چه فایده داره زندگی این انتهای طاقته

از این همه در به دری به لب رسیده جون من

به داد من نمیرسه خدای اسموون من....

نمی خواهم برگردم


قرارِ ما کنار همان پُلِ شکسته

گاهی

همین تنهایی و

همین با خاطراتت بودن

بهتر از

کنارت بودن است...

.

.

.

من

نمی خواهم برگردم!!

بگذرید

من را به حال خود بگذارید و بگذرید.....

 از خیل رفتگان بشمارید و بگذرید

 اکنون که پا به روی دل من گذاشتید.....

 پس دست بر دلم مگذارید و بگذرید

تنهایی را دوست دارم

 

تنهایی را دوست دارم زیرا بی وفا نیست ...


تنهایی را دوست دارم زیرا عشق دروغی در آن نیست ...


تنهایی را دوست دارم زیرا تجربه کردم ...


تنهایی را دوست دارم زیرا خداوند هم تنهاست ...


تنهایی را دوست دارم زیرا....


در کلبه تنهایی هایم در انتظار خواهم گریست و انتظار کشیدنم را پنهان خواهم کرد...

باور كن

باور کن...
 
  که دیگر باور نخواهم کرد عشق را... دیگر باور نمی کنم محبت را...
و اگر باز گردی به تو نیز ثابت خواهم کرد...


ترس

 

هر لحظه منتظر تبری هستم که در آستینت پنهان کرده ای. هر بار که پشتم را به تو میکنم منتظر خنجری هستم که از پشت بر من فرود می آید. هر بار لبخندی میزنم منتظر اشکی هستم که در برابر این لبخند از من خواهی گرفت. چرا تیر خلاصی را به سویم شلیک نمیکنی؟

 

دوستی با هر که کردم خشم مادر زاد شد

آشیان هر جا گزیدم خانه ی صیاد شد

دوستی با هر که کردم مظهر نیرنگ شد

ظاهرش زیبا ولی در باطنش صد رنگ شد

مهربانم

مهربانم
دیگر نگران
تنهایی من نباش

این روزها
دل خوش به محبت غریبه ای هستم
و فانوسی که گهگاه تو برایم روشن می کنی

بیاندیش به بادبادک های بر باد رفته
و کوکانی که پشت چراغ های قرمز
به جای بادبادک معصومیتشان را به باد می دهند

چراغارو خاموش کن

چراغارو خاموش کن هوا هوای درده
دوست ندارم ببینی چشمی که
گریه کرده

چراغارو خاموش کن سرگرم گریه باشم
می‌خوام به روم نیارم باید ازت جدا شم

فکر نبودن تو دنیامو می‌سوزونه
چراغارو خاموش کن چشم و چراغ خونه

یه خورده آرومم کن نشون نده که سردی
حالا وقته
دروغه بگو که بر‌میگردی

از شرم اشکای من رفتی چرا یه گوشه
ازم خجالت نکش چراغا که خاموشه

اگه دلت هنوزم باهام یکم رفیقه
یه خورده دیرتر برو فقط یه چند دقیقه

مرگ

            پاییز مزرعه . . .



          زردی گندم زار . . .



          مترسک می دانست تا او باشد ?



          کلاغ ها از گرسنگی می میرند . . .



          فردایش مترسک خود را کشته بود   . . .


پاييزم امشب

اقرار باید کرد حزن انگیزم امشب

من از تمام فصلها...پاییزم امشب

با ذربین باید نگاهم کرد.زیرا 

چیزی شبیه ذره ای ناچیزم امشب

بگذار تا روشن بگویم مثل دریا

آشفته حالم.از جنون لبریزم امشب

با دوست و دشمن ندارم هیچ کاری

از سایه ی خود نیز می پرهیزم ...


سامان

در تمام لحظه های بی کسی هیچ کس تنهاییم را حس نکرد

باد وحشی برکه ی طوفانی ام را حس نکرد

هيچ کس ویرانی ام را حس نکرد وسعت تنهاییم را حس نکرد

در میان خنده های تلخ من گریه پنهانی ام را حس نکرد

در هجوم لحظه های بی کسی درد بی کس ماندنم را حس نکرد

آن که با آغاز من ماًنوس بود لحظه پایانیم را حس نکرد

او که سامان غزل هایم از اوست
بی سرو سامانی ام را یک نظر باور نکرد

چه کردیم با خودمون...؟؟؟

لطفا این مطلب رو بخونید. مطمئنم روی شما هم تاثیر می گذاره. درسته یه کم طولانیه ولی به خوندنش می ارزه:


مادر من فقط یك چشم داشت.من از اون متنفر بودم...اون همیشه مایه خجالت من بود.
یك روز اومده بود دم در مدرسه كه به من سلام كنه و منو با خود به خونه ببره.
خیلی خجالت كشیدم.آخه اون چطور تونست این كار رو بامن بكنه ؟
به روی خودم نیاوردم،فقط با تنفر بهش یه نگاه كردم وفور از اونجا دور شدم.
روز بعد یكی از همكلاسی ها منو مسخره كرد و گفت هووو ..
مامان تو فقط یك چشم داره
فقط دلم میخواست یك جوری خودم رو گم و گور كنم . كاش زمین دهن وا میكرد و منو..كاش مادرم یه جوری گم و گور میشد.
روز بعد بهش گفتم اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال كنی چرا نمی میری؟
اون هیچ جوابی نداد.
احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت.
دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ كاری با اون نداشته باشم.
سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم.
اونجا ازدواج كردم،واسه خودم خونه خریدم ، زن و بچه و زندگی.
از زندگی،بچه ها و آسایشی كه داشتم خوشحال بودم.
تا اینكه یه روز مادرم اومد به دیدن من.
اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه ها شو.
وقتی ایستاده بود دم در بچه ها به اون خندیدند و من سرش داد كشیدم كه چرا خودش رو دعوت كرده كه بیاد اینجا ، اونم بی خبر.
سرش داد زدم:چطور جرات كردی بیای به خونه من و بجه ها رو بترسونی؟!گم شو از اینجا! همین حالا.
اون به آرامی جواب داد:اوه خیلی معذرت میخوام مثل اینكه آدرس رو عوضی اومدم و بعد فورا رفت واز نظر ناپدید شد.
یك روز یك دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور برای شركت درجشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه.
بعد از مراسم ، رفتم به اون كلبه قدیمی خودمون ؛ البته فقط از روی كنجكاوی.
همسایه ها گفتن كه اون مرده ولی من حتی یك قطره اشك هم نریختم.
اونا یك نامه به من دادند كه اون ازشون خواسته بود كه به من بدن.
ای عزیزترین پسر من،من همیشه به فكر تو بوده ام ، منو ببخش كه به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم.
وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینكه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم.
آخه میدونی..وقتی تو خیلی كوچیك بودی تو یه تصادف یك چشمت رو از دست دادی.
به عنوان یك مادر نمی تونستم تحمل كنم و ببینم.
بنابراین چشم خودم رو دادم به تو.
برای من افتخار بود كه ...


به یاد همه عاشقای بی وفا

حس خوب با تو بودن دیگه با من آشنا نیست
شعر خوب از تو خوندن دیگه لالایی من نیست
من همونم که یه روزی واسه چشمات خونه ساختم
واسه بوسیدن دستات همه زندگیمو باختم
توی رود خونه ی قلبت قایق من رفتنی بود
کاش از اول می دونستم قایقم شکستنی بود
واسه درد صد تا عاشق زیر پنجرت می خوندم
توی هر شهری که بودی من مسافرت می موندم
اگه بارونی نباشه واسه ریشه ی درختم
تو نیاز تو می موندم تا بباری روی بختم
قامت خوب و قشنگت شده درمون تب من
سفرت بی انتها بود واسه قصه ی شب من
چیز تازه ای ندارم که به پای تو بریزم
دست خوب مهربونی یاورت باشه عزیزم

قـــلــبم را عــــــصب کـــــــــشــــــــی کرده ام !.!.!
دیگـر نه از ســـــــــردی نگـــــــــاهی می لرزد . . .

و نـه از گرمــــــــی آغوشــــــــی مــــــــی تپد

دروغ گفت

بهم گفت که دوسم داره ، بهم گفت منو می خواد
بهم گفت اکه پاش باشه ته حادثه میاد

بهم گفت که نفسهاشم اگه باشم میمونه
بهم گفت شور بودن رو توی نگام میخونه
دروغ گفت ، دروغ گفت ،دروغ گفت ، دروغ گفت
میگفتش من هواشم تموم قصه هاشم
میگفتش ابروشم همیشه روبه روشم
می گفت از خاکی دوره میگفت سنگ صبوره
می گفت تنها نمیشم می گفت میمونه پیشم
دروغ گفت ، دروغ گفت ،دروغ گفت ، دروغ گفت
بهم میگفت که زندگیشمو با من عجینه
می گفت چشمای من واسش یه دنیاست سرزمینه
می گفت طاقت میاره بچگی هامو بدی هام
می گفت از من میرونه خونه دلهام خستگی هام
بهم می گفت که مثل هیچکس نیست
می گفت توی نگاهش خاروخس نیست
می گفت طاقت نمیاره نباشم
میگفت از فکر شم میمیره که فکر کنه از دنیاش جداشم
اینارو اون بهم گفت
دروغ گفت ، دروغ گفت ،دروغ گفت ، دروغ گفت

خداحافظ

خداییش اینطوی بود حال و روزم

خداییش حقمه اگه بسوزم ؟

من و از دست حرفات خسته کردی

خداییش بد من و وابسته کردی

آخه تو مشکل رو می دونستی

خداییش تو می خواستی می تونستی

جواب مهربونیم و ندادی

نگو نه قدرمو نمی دونستی

من و از دست حرفات خسته کردی

خداییش بد من و وابسته کردی

جوانیم و ازم راحت ربودی

خداییش اون که می گفتی نبودی

انصافا تو رفاقت کم گذاشتی

من عاشق رو اصلا دوست نداشتی

دل تنهام که رسما بود با تو

خداییش مشکل از من بود یا تو

حالا که رفتی و از من جدایی

سوالم اینه حقم بود خدایی ؟

خداییش حقمه تو اوج دردم

پیشم باشی و دنبالت بگردم

بهم عاشق شدن رو یاد دادی

چقدر زود من رو دست باد دادی

خداییش ساده بودم می دونستم

زیادی تو رو سر تر می دونستم

من و از دست حرفات خسته کردی

خداییش بد من و وابسته کردی

جوانیم و ازم راحت ربودی

خداییش اون که می گفتی نبودی

انصافا تو رفاقت کم گذاشتی

من عاشق رو اصلا دوست نداشتی

دل تنهام که رسما بود با تو

خداییش مشکل از من بود یا تو

به ارزوتون رسيدين

                          آنکه دائم هوس سوختن ما کرد

                         کاش می آمد و از دور،تماشا میکرد

امشب فاحشه ای کرایه خواهم کرد
فاحشه ای به زیبایی دو گوش
به روشنی دو چشم
و به گرمی د...و دست
هفده دقیقه برای تمام من بس است
...هفده دقیقه به قیمت هفت هزار تومان
خدارا چه دیدی
شاید دلش جا ماند
ازین پس حرفهایم را رایگان گوش داد

صادق باش

چراغها را خاموش کنید

می خواهم آسوده سر بر زمین بگذارم

غریبه، اگر می خواهی به خواب من بیایی

نامم را که صدا می کنی، کمی آرامتر؛

بگذار تا پسین فردا با خیال خوش تو

میان رویاهای شیرینم دست و پا زنم

از من نگیر این لحظه های دلخوشی را

نگذار حتی خواب دیدن تو برایم عقده شود ...

یادت می آید حرفی را که زدی؛

گفتی می روم،

گه گداری شاید به خوابت بیایم

شاید در خواب،

تو را به آرزوی دیدنم نزدیک کنم

لااقل همین وعده را برایم بگذار ...

غریبه، به خاطر خدا در نگاهم صادق باش

غریبه

بین این همه غریبه

توبه آشنا میمونی

حرفهای تلخی كه دارم

من نگفته تو میدونی

من پر از حرفهای تازه

عاشق گفتنو گفتن

تو با درد من غریبی

اما تشنه ی شنیدن

هیچ کس

چقدر سخته

چقدر سخت است همرنگ جماعت شدن وقتی جماعت خودش هزار رنگ است

اینو زینت فرستاده

دیدی که سخت نیست تنها بدون من
و صبح می شود شب ها بدون من
این نبض زندگی بی وقفه میزند/فرقی نمی کند با من. . . بدون من
دیروز گرچه سخت /امروز هم گذشت . . .
طوری نمی شود فردا بدون من

من یه ادم ترسو هستم که هیچ کاری واسط نکردم راست گفتی خداحافظ