واسه تو

من و انکار شراب این چه حکایت باشد                   غالبا این قدرم عقل و کفایت باشد

تا به غایت ره میخانه نمیدانستم                         ورنه مستوری ما تا به چه غایت باشد

زاهد و عجب و نمازومن و مستی و نیاز                   تا ترا خود زمیان با که عنایت باشد

زاهد ار راه به رندی نبرد معذوراست                      عشق کاریست که موقوف هدایت باشد

من که شهباره تقوی زده ام با دف و چنگ              این زمان سر به ره ارم چه حکایت باشد

بنده پیر مغانم که زجهلم برهاند                            پیر ما هرچه کند عین عنایت باشد

دوش ازین غصه نخفتم که رفیقی میگفت            

حافظ ار مست بود جای شکایت دارد

دلم گرفته خدا

مث اون موج صبوری که وفاداره به دریا
تو مهی مثل حقیقت مهربونی مث رویا
چه قدر تازه و پاکی مث یاسای تو باغچه
مث اون دیوان حافظ که نشسته لب طاقچه
تو مث اون گل سرخی که گذاشتم لای دفتر
مث اون حرفی که ناگفته می مونه دم آخر
تو مث بارون عشقی روی تنهایی شاعر
تو همون آبی که رسمه بریزن پشت مسافر
مث برق دو تا چشمی توی یک قاب شکسته
مث پرواز واسه قلبی که یکی بالاشو بسته
مث اون مهمون خوبی که میآد آخر هفته
مث اون حرفی که از یاد دل و پنجره رفته
مث پاییزی ولیکن پری از گل های پونه
مث اون قولی که دادی گفتی یادش نمی مونه
تو مث چشمه آبی واسه تشنه تو بیابون
تو مث یه آشنا تو غربت واسه یه عاشق مجنون
تو مث یه سرپناهی واسه عابر غریبه
مث چشمای قشنگی که تو حسرت یه سیبه
چشمه ی چشمای نازت مث اشک من زلاله
مث زندگی رو ابرا بودنت با من محاله
یک روزی بیا تو خوابم بشو شکل یک ستاره
توی خواب دختری که هیچ کس و جز تو نداره
تو یه عمر می درخشی تو یه قاب عکس خالی
اما من چشمام رو دوختم به گلای سرخ قالی
تو مث بادبادک من که یه روز رفت پیش ابرا
بی خبر رفتی و خواستی بمونم تنهای تنها
تو مث دفتر مشقم پر خطای عجیبی
مث شاگردای اول کمی مغرور و نجیبی
دل تو یه آسمونه دل تنگ من زمینی
می دونم عوض نمی شی تو خودت گفتی همینی
تو مث اون کسی هستی که میره واسه همیشه
التماسش می کنی که بمون اون میگشه نمیشه
مث یه تولدی تو مث تقدیر مث قسمت
مث الماسی که هیچ کس واسه اون نذاشته قیمت
مث نذر بچه هایی مث التماس گلدون
مث ابتدای راهی مث آینه مث شمعدون
مث قصه های زیبا پری از خوابای رنگی
حیفه که پیشم نمونن چشای به این قشنگی
پر نازی مث لیلی پر شعری مث نیما
دیدن تو رنگ مهره رفتن تو رنگ یلدا
بیا مثل اون کسی شو که یه شب قصد سفر کرد
دید یارش داره میمیره موند ش و صرف نظر کرد

فریدون مشیری

دل من دير زمانی است که می پندارد:

"دوستی" نيز گلی است،

مثل نيلوفر و ناز،

ساقه ترد و ظريفی دارد.

بی گمان سنگدل است آنکه روا می دارد

جان اين ساقه نازک را

- دانسته -

بيازارد!

در زمينی که ضمير من و توست،

از نخستين ديدار ،

هر سخن ، هر رفتار ،

دانه هايی است که می افشانيم.

برگ و باری است که می رويانيم

آب و خورشيد و نسيمش " مهر" است .

گر بدانگونه که بايست به بار آيد ،

زندگی را به دل انگيزترين چهره بيارايد .

آنچنان با تو درآميزد اين روح لطيف ،

که تمنای وجودت همه او باشد و بس.

بی نيازت سازد ، از همه چيز و همه کس .

زندگی ، گرمی دلهای به هم پيوسته ست

تا در آن دوست نباشد همه درها بسته است .

در ضميرت اگر اين گل ندميده است هنوز،

عطر جان پرور عشق

گر به صحرای نهادت نوزيده است هنوز

دانه ها را بايد از نو کاشت!

آب و خورشيد و نسيمش را از مايه جان

خرج می بايد کرد .

رنج می بايد برد ،

دوست می بايد داشت !

با نلاهی که در آن شوق برآرد فرياد

با سلامی که در آن نور ببارد لبخند

دست يکديگر را

بفشاريم به مهر

جام دلهامان را

مالامال از ياری ، غمخواری

بسپاريم به هم

بسراييم به آواز بلند :

- شادی روی تو !

ای ديده به ديدار تو شاد

باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست

تازه ،

عطرافشان

گلباران باد .

گرمت میکند

در من هراس نیست ز سردی و تیرگی

من از سپیده‌های دروغین مشوشم "

گفت شیفته باران شو ،

وقتی بی‌تابی ، می بارد و خیست می‌کند

شیفته باران که شدم ، باران بارید اما

هرگز خیسم نکرد

شاید هنوز تا سپیده‌دمان شیفتگی راستین هزار فرسنگ فاصله است

گفت دلداده مهتاب باش ،

شبان گم شده اضطراب در کوچه‌های تاریکت را ،

روشن و پیدا می‌کند

دلداده مهتاب که شدم ، شب‌های تاریکم عادت کرد به خلوت راه‌های بی چراغ و

هرگز پیدا نشد

شاید هنوز تا سپیده‌دمان دلدادگی راستین هزار فرسنگ فاصله است

گفت دلت خوش باشد به ستاره‌های روشنی که

می‌کشاندت تا اهتزاز وارستگی

دلخوش ستاره که شدم ، دور شد در آشوب پریشانی آسمان

شاید هنوز تا سپیده‌دمان دلخوشی جاویدان هزار فرسنگ فاصله است

گفت بی‌‌تاب خورشید شو ،

گرمت می‌کند میان انجماد یاس و پوچی

بی‌تاب آفتاب که شدم ، سوزاند چشمانم را و

از نور گریزانم کرد

شاید هنوز تا سپیده‌دمان بی‌تابی راستین هزار فرسنگ فاصله است

گفت آسوده بخواب به انتظار دیدن رویای شبنم و گلبرگ

منتظر خواب که شدم بیگانه شد خواب، با چشمان خسته‌ام

شاید هنوز تا سپیده‌دمان آسودگی هزار فرسنگ فاصله است

اما تو ای سپیده صبح

به هنگامه میلادم دستی برآور

بگذار نامم مشوش هراس از پیروزی تاریکی نباشد

به هنگامه آغازم دستی برآور

بگذار نه شیفته باران باشم ، نه مهتاب ، نه ابر ، نه شب و نه ستاره

به هنگامه آمدنم دستی برآور

بگذار طلوع دروغین شب بیچاره ای نباشم ، در انتظار نافرجام روشنی

خدا را

به هنگامه میلادم دستی برآور

بگذار فاصله بیهوده ای نماند تا سپیده دمان بی‌ادعای سترگ

آی با توام ای سپیده راستین صبح

تاریکی دیگر بس است

طلوعی جاودانه کن

اینم یادگاریشه

می گن کلاغ قارقاری
تو رو چه به باغ درباری
سکه نداری دون می خوای
عاشق مهربون می خوای

کاش بدونم دوستم داری
می گن که تو حق نداری
یک دلخوشی داشتم اونم
ازم گرفتن اجباری

پیقام رسید که اون ورا
جا نیست واسه کوچیک ترا
اهای کلاغ دیوونه
اونجا جای بزرگونه

کاش بدونم یک کسی هست
یک عمر میشه به پاش نشست
به پاش نشست و مرد براش
قارقاری کرد تو سرسراش

می گن باید فرار کنم
delamo اخه چی کار کنم
چه خاکی من بر سر این
تک دل بیقرار کنم

میگن کلاغ قار قاری
اخه تو رو چه به باغ درباری.........


پیقام رسید که اون ورا
جا نیست واسه کوچیک ترا
برو این ورا پیدات نشه
کسی عاشق صدات نشه
کور شو نبینی هیچکی تا
کسی شیفته ی نگات نشه

اهای کلاغ قارقاری...............................

گفته بودی

گفته بودی یه روز واسه همیشه ترکم میکنی اما دلم باور نکرد.
یه روز گفتی دارم میرم خداحافظ باز دلم باور نکرد و حالا ماه های
زیادیه که این دل دیوونه من کنج سینه سردم چشم به راهته که برگردی...
انگار هنوزم نمیخواد باور کنه اون که رفته دیگه هیچ وقت برنمیگرده...

خداحافظ

ترا از دور می بوسم به چشمی تر خداحافظ
مرا باور نکردی می روم دیگر خداحافظ
میان های های گریه گفتم دوستت دارم
از این دنیا گذشتم ای ز جان بهتر خداحافظ
برای آنکه دردم کم شود از من نهان گشتی
ولی با رفتنت شد دردم افزون تر خداحافظ *
تو گرم مهربانی ها شدی آری نمی دانی
به آتش می کشد من را هنوز آذر خداحافظ
مرا لایق ندیدی تا بپرسی حال و روزم را
برو با دیگران ای بی وفا دلبر خداحافظ
تنم می سوزد از تب سالها اینگونه خوابیدم
در آغوش غمت با دیدگانی تر خداحافظ

چه دلگیرم..... خداحافظ

دیگه دیره واسه موندن دارم از پیش تو میرم

جدایی سهم دستامه که دستاتو نمی گیرم

تو این بارون تنهایی دارم میرم خداحافظ

شده این قصه تقدیرم چه دلگیرم خداحافظ

دیگه دیره واسه موندن دارم از پیش تو میرم

جدایی سهم دستامه که دستاتو نمی گیرم

دیگه دیره دارم میرم چقد این لحظه ها سخته

جدایی از تو کابوسه شبیه مرگ بی وقته

دارم تو ساحل چشمات دیگه آهسته گم میشم

برام جایی تو دنیا نیست تو اوج قصه گم میشم

بدون تو

باز باران آمده تا در زیر آن قدم بزنم باز دلم گرفته تا همراه با باران اشک بریزم باز دلتنگی به سراغم آمده تا به یاد تو بیفتم باز بی قراری و باز هم چشم انتظار احساس من در این روز بارانی ، احساسی به لطافت باران ، به رنگ آبی آرزویی در دلم مانده ، شبیه حسرت ، شاید هم یک رویا آن آرزو تویی ، که حتی لحظه ای اندیشیدن به این آرزو مانند لحظه پریدن است ، مانند لحظه زیبای به تو رسیدن است شیرین است آرزوهای عاشقانه ، به شیرینی لبهای تو ، باز هم باران مرا به رویاها برده ، خیس کرده قلب عاشق مرا با قطره های مهربانش، دیوانه کرده این هوا ، قلب مرا ، چه زیباست قدم زدن به یاد تو در زیر قطره های بی پایانش باز باران آمده تا یاد مرا در دلت زنده کند، تا به یاد آن روز به زیر باران بیایی تا عطر حضور تو بیاید در آسمان آبی احساس تا باران بیاورد عطر تو را به سوی من ، تا زیباتر کن آن احساس عاشقانه من یک لحظه چشمهایم را بر روی هم گذاشتم ، قطره های باران بر روی گونه ام سرازیر میشد ، به رویاها رفتم ، دلم برایت تنگ شده بود خواستم برای یک لحظه تو را در رویاها ببینم تا آتش دلتنگی هایم کمی کمتر شود ، تا دلم باز هم به عشق دیدنت آرامتر شود ، پرنده از شوق این باران با دیدن دیوانه ای مثل من ، عاشقتر شود! من و بودم سکوت بود و تنهایی و آسمان،تنها می آمد صدای قطره های باران سکوت رویاهای مرا به حقیقت نزدیک میکرد ، این باران بود که مرا در رویاها برای دیدن تو همراهی میکرد تو را دیدم ، نمیدانستم درون رویاهایم هستم ، از آن شاخه به سوی تو پریدم ، تو را در آغوش خودم کشیدم ،گفتم که دلم برایت تنگ شده بود عزیزم از آن رویا بیرون آمدم ، حس کردم دلم آرامتر شده ، تو در کنار منی و باران تمام شده…

دو بار
محکم تر
درو می کوبم
محکم
باز کن خدا
منم
بنده تو. بنده تنها.

دلش گرفته


خداشو می خواد.
درو باز کنید
تو منو راه ندی کی راه بده؟
باشه
میرم
ولی برمی گردم.
پاک تر
لطیف تر


خالص تر
می خوام بیام پیشت.
نمی خوام دیگه اینجا باشم. خسته ام.


میرم .می رم بازم به خودم نگاه کنم. باز هم در خودم بگردم. من هنوز خیلی کار دارم
ولی خدا جونم بازم میام.
اونقدر میام تا درو برام باز کنی.
و من به امیدت هنوز زنده ام.

خداحافظ گلم عشقم.دیگه دردو دلی واسم نمونده

 

دلم گرفت

دلم گرفت ازین روزا از این روزای بی نشون

از این همه در به دری ازگردش چرخ زمون

دلم گرفت ازادما

ازادمای مهربون

ازاین مترسکای پست

از هم دلای هم زبون

تو هم که بی صدا شدی اهای خدای اسمون

اهای خدای عاشقا تویی فقط دل خوشیمون

اره دلم خیلی پره از غمای رنگ و وارنگ

از جمله ی دوست دارم دروغای خیلی قشنگ

دلم گرفت ازاین روزا

از ادمای مهربون

از تو که با ما نبودی ازاون خدای اسمون

ازاون خدای اسمون

ازاون خدای اسمون

یادته؟؟؟؟؟؟

با يك شكلات شروع شد . من يك شكلات گذاشتم كف دستش . او هم يك شكلات گذاشتم توي دستم . من بچه بودم ، او نم بچه بود . سرمو بالا كردم . سرشو بالا كرد . ديد كه منومي شناسه. خنديدم . گفت : « دوستيم ؟» گفتم :«دوست دوست» گفت :«تا كجا ؟» گفتم :« دوستي كه تا نداره » گفت :«تا مرگ؟» خنديدم و گفتم :«من كه گفتم تا نداره» گفت :«باشه، تا پس از مرگ» گفتم :«نه ،نه،گفتم كه تا نداره». گفت : «قبول ، تا اون جا كه همه دوباره زنده مي شن، يعني زندگي پس از مرگ. بازم با هم دوستيم. تا بهشت ، تا جهنم ، تا هر جا كه باشه من و تو با هم دوستيم .» خنديدم و گفتم :«تو براش تا هر كجا كه دلت مي خواد يك تا بذار . اصلأ يك تا بكش از سر اين دنيا تا اون دنيا . اما من اصلأ تا نمي ذارم » نگاهم كرد . نگاهش كردم . باور نمي كرد .مي دونستم . او مي خواست حتمأ دوستي مون تا داشته باشه. دوستي بدون تا رو نمي فهميد .

×××

گفت : «بيا براي دوستي مون يك نشونه بذاريم» . گفتم :«باشه . تو بذار» . گفت :«شكلات . هر بار كه همديگر را مي بينيم يه شكلات مال تو و يكي مال من ، باشه؟» گفتم :«باشه»

هر بار يك شكلات مي ذاشتم توي دستش ، او نم يك شكلات توي دست من . باز همديگرو نگاه مي كرديم . يعني كه دوستيم . دوست دوست . من تندي شكلاتم رو باز مي كردم و مي ذاشتم توي دهنم و تند تند اونو مي مكيدم . مي گفت :«شكمو ! تو دوست شكموي منی » و شكلاتش رو مي ذاشت توي يه صندوق كوچولوي قشنگ . مي گفتم «بخورش» مي گفت :«تموم مي شه. مي خوام تموم نشه . مي خوام براي هميشه بمونه»

صندوقش پر از شكلات شده بود . هيچ كدومشو نمي خورد . من همه شو  خورده بودم . گفتم : «اگه يه روز شكلاتاتو مورچه ها بخورن يا كرم ها ، اون وقت چه كار مي كني؟» گفت :«مواظبشون هستم » مي گفت «مي خوام تا موقعي كه دوست هستيم » و من شكلات رو مي ذاشتم توي دهنم و مي گفتم :«نه ، نه ، تا نداره . دوستي كه تا نداره.»

×××

يك سال ، دو سال ، چهار سال ، هفت سال ، ده سال و بيست سال شده . اون بزرگ شده  . منم بزرگ شدم . من همه شكلات ها روخورد ام . او همه شكلات ها رو نگه داشته  . اون اومده  امشب تا خداحافظي كنه . مي خواد بره اون دور دورا . مي گه «مي رم ، اما زود برمي گردم» . من مي دونم ، مي ره و بر نمي گرده .يادش رفت به من شكلات بده . من يادم نرفت . يك شكلات گذاشتم كف دستش . گفتم «اين براي خوردن» يك شكلات هم گذاشتم كف اون دستش :«اين هم آخرين شكلات براي صندوق كوچكت» . يادش رفته بود كه صندوقي داره براي شكلاتاش . هر دوتا رو خورد . خنديدم . مي دونستم دوستي من «تا» نداره . مثل هميشه . خوب شد همه شكلاتامو  خوردم . اما اون هيچ كدومشونو نخورد . حالا با يك صندوق پر از شكلات نخورده چیکار میکنه ؟؟

جدایی تا نباشد

به يادم دادي از رنگ محبت جان باختن را

فضاي قلب را ...با عشق ساختن را

ولي عشقي كه عاشق بي سبب از عشق مي ترسد

برو اي يار كه

من هرگز نفهميدم ...چرا بودي چرا رفتي چرا بر عشق دل

بستی!!!

چرا عاشق شدي اي يار در اين دنياي بي هستي

ولي اين را بدان اي يار كه چون امروز دل بستي به لبخندم

و چون گفتي كه بي من همچو بيماري؛دلم را بر دلت بستم

نگو اي يار دگر احساس من بوي جفا ميداد

كه حتي هق هق اشكم صدايي از وفا مي داد

و عشقت رنگ عادت داشت...

و من هم عادتي داشتم

كه از عشق دروغين من تنفر داشتم

برو اي آشناي دور ...برو غمگين به دور از من به فردا هاي بي معنا و

مي دانم كه تو بي عشق مي ميري

ولي هرگز فراموشم نكن چون كه برايت از نگاه گرم ماهي ها

درون حوض؛قصه ي لبخند را ساختم

فراموشم نكن هرگز كه وقتي از تمام اين زمان دلتنگ بودي

از حرير نرم عشق برايت پوششي بافتم

و من خود اشك هايم را براي باد مي گفتم

و از عمق نگاه شب ؛به اميد صداي نور ؛تا صبح مي خفتم

برو اي آشناي دور...كه هرگز چون نگاهم آشنايي را نمي يابي

برو اي آشناي دور كه چون من هيچ كس اينگونه دلگرمت نخواهد كرد

برو اي آشناي دور كه جز من هيچ كس هرگز برايت قصه ي زيباي فردا رانخواهد گفت...

و من اين گونه آرامم...برو اي آشناي دور....

اقا مجید فرستاده واسه وبمون

پیرمردی صبح زود از خانه اش بیرون آمد. پیاده رو در دست تعمیر بود به همین خاطر در خیابان شروع به راه رفتن کرد که ناگهان یک ماشین به او زد. مرد به زمین افتاد. مردم دورش جمع شدند و او را به بیمارستان رساندند. پس از پانسمان زخم ها، پرستاران به او گفتند که آماده عکسبرداری از استخوان بشود. پیرمرد در فکر فرو رفت. سپس بلند شد و لنگ لنگان به سمت در رفت و در همان حال گفت: “که عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست” پرستاران سعی در قانع کردن او داشتند ولی موفق نشدند. برای همین از او دلیل عجله اش را پرسیدند. پیرمرد گفت: “زنم در خانه سالمندان است. من هر صبح به آنجا میروم وصبحانه را با او میخورم. نمیخواهم دیر شود!” پرستاری به او گفت: “شما نگران نباشید ما به او خبر میدهیم. که امروز دیرتر می‌رسید.” پیرمرد جواب داد: “متاسفم. او بیماری فراموشی دارد و متوجه چیزی نخواهد شد و حتی مرا هم نمی‌شناسد.” پرستارها با تعجب پرسیدند: پس چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می‌روید در حالی که شما را نمی‌شناسد؟ “پیرمرد با صدای غمگین و آرام گفت: “اما من که او را می شناسم.”

خداحافظ

خداحافظ گل لادن .تموم عاشقا باختن

ببین هم گریه هام از عشق .چه زندونی برام ساختن

خداحافظ گل پونه .گل تنهای بی خونه

لالایی ها دیگه خوابی به چشمونم نمی شونه

یکی با چشمای نازش دل کوچیکمو لرزوند

یکی با دست ناپاکش گلای باغچمو سوزوند

تو این شب های تو در تو . خداحافظ گل شب بو

هنوز آوار تنهایی داره می باره از هر سو

خداحافظ گل مریم .گل مظلوم پر دردم

نشد با این تن زخمی به آغوش تو برگردم

نشد تا بغض چشماتو به خواب قصه بسپارم

از این فصل سکوت و شب غم بارونو بردارم

نمی دونی چه دلتنگم از این خواب زمستونی

تو که بیدار بیداری بگو از شب چی می دونی

تو این رویای سر دم گم .خداحافظ گل گندم

تو هم بازیچه ای بودی . تو دست سرد این مردم

خداحافظ گل پونه . که بارونی نمی تونه

...طلسم بغضو برداره .از این پاییز دیوونه خداحافظ .....!

ای مسافر غریب، در دیار خویشتن


با تو آشنا شدم، با تو در همین مسیر


از کویر سوت و کور، تا مرا صدا زدی


دیدمت ولی چه دور، دیدمت ولی چه دیر

یادگاریش

چو عاشق میشدم گفتم ربودم گوهر مقصود

ندانستم که این دریا چه موج خون فشان دارد

صداکن مرا

صدا کن مرا، صدایت زیباترین نوای عالم است

صدا کن مرا صدایت قلب شکسته ام را تسکین می دهد

صدا کن مرا تا بدانم که هنوز از یاد نبرده ای مرا

نشسته ام تا شاید صدایم کنی

صدایم کن و محبت بی دریغت را نثارم کن

بی خیال ..........

سخته عاشق باشی ولی هیشکی ندونه

اشکاتو زودی پاک کنی تا کسی ندونه

سخته دوسش داشته باشی ولی ندونه

سخته نگاهش بکنی اما نخونه

دیگه دردو دل نمیکنم

با هیچکی توام شدی مث دومی

بورو اما فراموشم نکن

برو ، برو که این عشق ما من نمی سازد.
خاطراتت را ، چه تلخ ، چه شیرین ، همه را با خود ببر.

برو ، برو که این عشق ما من نمی سازد

خاطراتت را ، چه تلخ ، چه شیرین ، همه را با خود ببر.
برو ولی بدان که من دیوانه وار تو را دوست میداشتم ، بدان که یک دریا برایت اشک ریختم ، زندگی ام ، عشقم را فدای آن قلب نامهربانت کردم.
برو ، اما بدان که قلبم را شکستی ، عشق را در قلبم کشتی و زندگی را برایم پوچ و بی معنا کردی.
برو به همان سرزمین خوشبختی ها تا من نیز در این سرزمینی که یک با وفا نیز در آن نیست تنها بمانم. همه امیدم به تو بود ، زندگی را با تو زیبا میدیدم ، اگر دو سه خطی می نوشتم برای تو  و به عشق تو بود حالا دیگر نه امیدی در دل دارم ، نه زندگی را زیبا می بینم و نه دیگر شوقی برای نوشتن دارم. همه را سوزاندی ، هر چه از عشق تو نوشته بودم را سوزاندی و تنها خاکستر آن و چند تکه کاغذ نیمه سوخته که از جدایی بر روی آن نوشته بودم در قلبم مانده است.
برو اما فراموشم نکن ، گهگاهی غروب را میبینی مرا نیز یاد کن ، اگر زیر باران قدم زدی به یاد من نیز باش.بدان که من همیشه و همیشه یک تنها می مانم و با هیچکس هیچ عهد و پیمانی را نخواهم بست. عاشق شدن دیگر از ما گذشت ، نه من حوصله خواندن این قصه تلخ را دارم و نه دلم شوقی برای عاشق شدن دارد. عاشقی از ما گذشت ، تنها ، آرزوی خوشبختی تو را از خدای خویش دارم و شاید بعد از زمان جداییمان بتوانم با این آرزو همچنان عشقم را به تو ثابت کنم.
نمیتوانم فراموشت کنم ای تو که مرا سوزاندی ، قلب عاشق و در به درم را شکستی و مرا با کوله باری از غم و غصه رها کردی.
برو که دیگر عشق با ما یار نیست ، سرنوشت هوای ما را ندارد ، این زندگی با ما هم ساز نیست.
برو اما فراموشم نکن با اینکه میدانم روزی فراموش می شوم.

کاش....

کاش می شد اشک را تهدید کرد ، مدت لبخند را تمدید کرد ، کاش می شد در میان لحظه ها لحظه دیدار را نزدیک کرد

کاشکی می تونستم

چشمام رو تهدید کنم

تا دیگه به خاطر تو اشک حسرت نباره

کاشکی می تونستم

عشق رو فراموش کنم

دیگه عاشقی معنا نداره

خیلی سخته اما من کشیدم

خيلی سخته که بغض داشته باشی ، اما نخوای کسی بفهمه ...

خيلی سخته که کسی رو دوست داشته باشی، اما ندونه ...

خيلی سخته که عزيزترين کست ازت بخواد فراموشش کنی ...

خيلی سخته که عشق رو از نگاه کسی بخونی ، اما نتونه بهت بگه ...

خيلی سخته که سالگرد آشنايی با عشقت رو بدون حضور خودش

جشن بگيری ...

خيلی سخته که غرورت رو به خاطر يه نفر بشکنی ، بعد بفهمی

دوست نداره ...

خيلی سخته که دلت بخواد گريه کنی ، اما بهونه ی درست و حسابی

نداشته باشی ...

خيلی سخته که همه چيزت رو به خاطر يه نفر از دست بدی ، اما اون

بگه : ديگه نمی خوامت ...

خيلی سخته که دوسش داشته باشی ، اما نتونی باهاش بمونی ...

...

خيلی سخته که بخوای با آب خوردن بغضت رو بفرستی پايين ، اما

يه دفعه اشک از چشات جاری بشه ...

خيلی سخته که وقتی که رفتی تا با پول تو جيبی چند ماهت برای

تولدش کادو بخری با يکی ديگه ببينيش ...

خيلی سخته که بهت بگه دوست دارم ، اما بعداً متوجه بشی حرفش

يه (( ن )) کم داشته ...

خيلی سخته که کسی که تموم زندگيت رو به پاش ريختی ،

با بی رحمی تموم تو چشمت نگاه کنه و بگه : ديگه دوست ندارم ...

خيلی سخته که يه عمر با خيال يه نفر زندگی کنی ، اما وقتی فهميد

عاشقشی بره و پشت سرشم نگاه نکنه ...

خيلی سخته که دلت رو به کسی خوش کنی که

يه دلخوشی ديگه داره ...

خيلی سخته که ازت بپرسه : حاضری باهام بمونی ؟

و تو با اينکه آرزويی جز اين نداری ، مجبور باشی بگی : نه ...

خيلی سخته که وقتی بعد از کلی کلنجار رفتن با خودت ، می ری که

حرف دلتو بهش بگی ، با يه معذرت خواهی کوچيک بگه :

فعلاً سرم شلوغه ...

خيلی سخته که صميمی ترين دوستت بهت خيانت بکنه ...

خيلی سخته که هميشه مجبور باشی سخت ترين چيزها رو

تحمل کنی ...

تو شدی

تا چشم ها را بستم
آرزويم تو شدي
فكر رفتن كردم
سمت و سويم تو شدي
تا كه لب وا كردم
گفتگويم تو شدي
در ميان سكوت شبهايم
جستجويم تو شدي
زير باران پر احساس خيال
شستشويم تو شدي
هركجا بودم من
پيش رويم تو شدي...
مهربان در تمام قصه هاي من
هيچ كس جز تو نبود
همه اويم تو شدي ...!

گنجشک

گنجشك با خدا قهر بود…….

روزها گذشت و گنجشگ با خدا هيچ نگفت .

فرشتگان سراغش را از خدا مي گرفتند

و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي گفت:

مي آيد ؛

من تنها گوشي هستم كه غصه هايش را مي شنود و يگانه قلبي هستم كه دردهايش را در خود نگاه ميدارد...
و سرانجام گنجشك روي شاخه اي از درخت دنيا نشست.

فرشتگان چشم به لب هايش دوختند، گنجشك هيچ نگفت

و خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگيني سينه توست.
گنجشك گفت :

لانه كوچكي داشتم، آرامگاه خستگي هايم بود و سرپناه بي كسي ام. تو همان را هم از من گرفتي.

اين طوفان بي موقع چه بود؟ چه مي خواستي؟ لانه محقرم كجاي دنيا را گرفته بود؟

و سنگيني بغضي راه كلامش را بست.
سكوتي در عرش طنين انداخت.

فرشتگان همه سر به زير انداختند.

خدا گفت:

ماري در راه لانه ات بود.

باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند.

آن گاه تو از كمين مار پر گشودي.
گنجشگ خيره در خدائيِ خدا مانده بود.!!!!!!!!
خدا گفت:

و چه بسيار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمني ام برخاستي!

اشك در ديدگان گنجشك نشسته بود. ناگاه چيزي درونش فرو ريخت …
هاي هاي گريه هايش ملكوت خدا را پر كرد …

می خواهم بروم من

می خواهم بروم من
تنهای تنها
با کوهی از "هیچ"
بدر شوم از اين شبهای تیره و تار
که روزش تاريک است و سوزناک
از اين دنیای مهمان پرورِ مهمان کش
می خواهم تنها باشم
نه حتی سایه ای با من
می خواهم دریدن کنم
حصار و تحصیر را
که نه حصیری و نه حصاری
همه دوست هم باشند
می خواهم بروم جایی که دیگر
نه بغضی است
نه اشکی
که مبادا
نگاهی تر شود، پلکی خیس شود، چشمی ببارد
و نه سکوتی شکسته شود
به ساز درد
جایی که نه بهانه ایست برای گریستن
آنجا که رپ رپه ی تپیدن دل ...
رنگی است به شور دیدار

عشق ثروت موفقیت

زني از خانه بيرون آمد و سه پيرمرد را با چهره های زیبا جلوي در ديد.
به آنها گفت: « من شما را نمي شناسم ولي فکر مي کنم گرسنه باشيد، بفرمائيد داخل تا چيزي براي خوردن به شما بدهم.»
آنها پرسيدند:« آيا شوهرتان خانه است؟»
زن گفت: « نه، او به دنبال کاري بيرون از خانه رفته.»
آنها گفتند: « پس ما نمي توانيم وارد شويم منتظر می مانیم.»
عصر وقتي شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را براي او تعريف کرد.
شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائيد داخل.»
زن بيرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمي شويم.»
زن با تعجب پرسيد: « چرا!؟» يکي از پيرمردها به ديگري اشاره کرد و گفت:« نام او ثروت است.» و به پيرمرد ديگر اشاره کرد و گفت:« نام او موفقيت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنيد که کدام يک از ما وارد خانه شما شويم.»
زن پيش شوهرش برگشت و ماجرا را تعريف کرد. شوهـر گفت:« چه خوب، ثـروت را دعوت کنيم تا خانه مان پر از ثروت شود! » ولي همسرش مخالفت کرد و گفت:« چرا موفقيت را دعوت نکنيم؟»
فرزند خانه که سخنان آنها را مي شنيد، پيشنهاد کرد:« بگذاريد عشق را دعوت کنيم تا خانه پر از عشق و محبت شود.»
مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بيرون رفت و گفت:« کدام يک از شما عشق است؟ او مهمان ماست.»
عشق بلند شد و ثروت و موفقيت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب پرسيد:« شما ديگر چرا مي آييد؟»
پيرمردها با هم گفتند:« اگر شما ثروت يا موفقيت را دعوت مي کرديد، بقيه نمي آمدند ولي هرجا که عشق است ثروت و موفقيت هم هست! »

آری... با عشق هر آنچه که می خواهید می توانید به دست آوردید

وعده

نه،هیچ خبری نبود

حتی حادثه ای

آن شاپرکی که صبح به زانوی من نشست

گمشده ی دریا بود

نه اقبال بامداد.

                                 *****

بیا قراری بگذاریم

فردا

انتهای این کوچه ی بن بست

                                        زیر باران

من و تو

              تنها.

باران رد پایمان را پاک خواهد کرد

و کوچه به زودی باز خواهد شد.

مرا چه به تو!!!

اصلاً

         مرا چه به تو

اصلاً

         تو را چه به من

تو انعکاس مهتابی شب باش و حقیقت روز

من توهم ثانیه ها میشوم بر عمر دراز

کاش شعر مرا می خواندی

کاشکی شعر مرا می خواندی
گاه می اندیشم

می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری
تو توانایی بخشش داری
دستهای تو توانایی آن را دارد
که مرا زندگانی بخشد
چشمهای تو به من می بخشد
شور عشق و مستی
و تو چون مصرع شعری زیبا
سطر برجسته ای از زندگی من هستی
دفتر عمر مرا
با وجود تو شکوهی دیگر
رونقی دیگر هست
می توانی تو به من
زندگانی بخشی
یا بگیری از من

آنچه را می بخشی
من به بی سامانی
باد را می مانم
من به سرگردانی
ابر را می مانم
من به آراستگی خندیدم
من ژولیده به آراستگی خندیدم
سنگ طفلی، اما
خواب نوشین کبوترها را
در لانه می آشفت
قصه ی بی سر و سامانی من
باد با برگ درختان می گفت
باد با من می گفت:
«چه تهیدستی مرد»
ابر باور می کرد

من در آیینه رخ خود دیدم
و به تو حق دادم
آه می بینم، می بینم
تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی
من به اندازه ی زیبایی تو غمگینم
چه امید عبثی
من چه دارم که تو را در خور؟
هیچ
من چه دارم که سزاوار تو؟
هیچ
تو همه هستی من، هستی من
تو همه زندگی من هستی
تو چه داری؟
همه چیز
تو چه کم داری؟

هیچ
بی تو در می یابم
چون چناران کهن
از درون تلخی واریزم را
کاهش جان من این شعر من است
آرزو می کردم
که تو خواننده ی شعرم باشی
راستی شعر مرا می خوانی؟
نه، دریغا، هرگز
باورم نیست که خواننده ی شعرم باشی
کاشکی شعر
مرا می خواندی
...!

کاش فردا نیاد..........

فردا اگر ز راه نمی آمد من تا ابد کنار تو می ماندم ، من تاابد ترانه عشق را در آفتاب عشق تو می خواندم


دوباره دلم گرفته

دوباره آسمان این دل ابری شده .
دوباره این چشمهای خسته بارانی شده .
دوباره دلم گرفته است و شعر دلتنگی را برای این دل میخوانم.
میخوانم و اشک میریزم ، آنقدر اشک میریزم تا این اشکها تبدیل به گریه شوند.
در گوشه ای ، تنهای تنها و خسته از این دنیا .
دوباره این دل بهانه میگیرد و درد دلتنگی را در دلم بیشتر میکند.
خیلی دلم گرفته است ، مثل همان لحظه ای که آسمان ابری می شود.
خیلی دلم گرفته است ، مثل همان لحظه ای که پرنده در قفس اسیر است و با نگاه معصومانه خود به پرنده هایی که در آسمان آزادانه پرواز میکنند چشم دوخته است.
دلم گرفته است مثل لحظه تلخ غروب ، مثل لحظه سوختن پروانه ،
مثل لحظه شکستن یک قلب تنها .
دوباره خورشید می رود و یک آسمان بی ستاره می آید و دوباره این دل بهانه میگیرد.
به کنار پنجره میروم ، نگاه به آسمان بی ستاره .
آسمانی دلگیرتر از این دل خسته .
یک شب سرد و بی روح ، سردتر از این وجود یخ زده.
خیلی دلم گرفته است ، احساس تنهایی در وجودم بیشتر از همیشه است.
تنهایی مرا می سوزاند ، دلم هوای تو را کرده است.
دوباره این دل مثل چشمانم در حسرت طلوعی دیگر است.
آسمان چشمانم پر از ابرهای سیاه سرگردان است ، قناری پر بسته در گوشه ای از قفس این دل نشسته و بی آواز است.
هوا ، هوای ابریست ، هوای دلگیریست.
میخواهم گریه کنم ، میخواهم ببارم .
دلم میخواهد از این غم تلخ و نفسگیر رها شوم .
اما نمی توانم…
دوباره دلم گرفته است ، خیلی دلم گرفته است،
اما کسی نیست تا با من درد دل کند ، کسی نیست سرم را بر روی شانه هایش بگذارم
و آرام شوم… هیچکس نیست!

می میرم

غریبه

چراغها را خاموش کنید

می خواهم آسوده سر بر زمین بگذارم

غریبه، اگر می خواهی به خواب من بیایی

نامم را که صدا می کنی، کمی آرامتر؛

بگذار تا پسین فردا با خیال خوش تو

میان رویاهای شیرینم دست و پا زنم

از من نگیر این لحظه های دلخوشی را

نگذار حتی خواب دیدن تو برایم عقده شود ...

یادت می آید حرفی را که زدی؛

گفتی می روم،

گه گداری شاید به خوابت بیایم

شاید در خواب،

تو را به آرزوی دیدنم نزدیک کنم

لااقل همین وعده را برایم بگذار ...

غریبه، به خاطر خدا در نگاهم صادق باش

غریبه

خسته ام......

دوستت دارم کدوم رو باید باور کرد ؟؟؟؟؟؟؟

۱ - نفر اول میگه دوستت دارم. هروقت عصبانی با ناراحت هستی، نه تنها نمیره رو مخت، بلکه به هر طریقی سعی میکنه آرومت کنه. باهات حرف میزنه، باهات شوخی میکنه، نازت رو میکشه، لوست می کنه، قربون صدقت میره، میاد پیشت و ....

۲ - نفر دوم هم میگه دوستت داره. وقتی ناراحت یا عصبانی هستی نمیتونه آرومت کنه، بعد از یکی دوبار پرسیدن که چته، شروع می کنه رفتن روی اعصابت. با غر غر شروع می کنه و بعد هم باهات دعوا میکنه، آخر سر هم میگه هروقت حالت خوب شد خودت برگرد.

میشه نفر اول و دوم یک نفر باشن؟ اگه میشه چجوری؟ اگر هم نمیشه کدوم کارِ درست رو میکنن. کدوم قابل اعتمادترن. دوستت دارم کدوم رو باید باور کرد ؟؟؟؟؟؟؟......