بسوزان قلبم را ، بازی کن با این بازیچه سرخ رنگ....
 
 همه سوزاندند تو نیز بسوزان ، همه با آن بازی کردند ، قلبم به عنوان
 
 بازیچه تقدیم به تو ، تو نیز با آن بازی کن .....
 
 کاش با آن بازی میکردی تا ابد ، اما هیچگاه از آن خسته نمی شدی
 
 و آن را دور نمی انداختی .....
 
 کاش قلبم را می سوزاندی ، اما هیچگاه آخر سر ، آب سرد
 
 بر روی آن نمی ریختی!
 
 رسم عاشقی این نیست ... رسم عاشقی دلشکستن نیست!
 
 تو با قلب من بازی کردی و بعد آن را شکستی ، با بی محبتی هایت
 
 آن را سوزاندی و اینک نیز آن را به من بازگرداندنی!
 
 تو خودت بگو این رسم عاشقیست؟
 
 اگر این رسم عاشقیست پس لعنت به عشق !
 
 با چه اطمینان و آرامشی قلبم را به تو هدیه کردم ، فکر میکردم که قلب
 
 تو بهترین و امن ترین جایی است که میتوانم در آن اسیر شوم و تا ابد بمانم....
 
 اما مدتی گذشت که احساس کردم هوای قلبت سرد سرد شده
 
 است و دیگر آن گرمای همیشگی را ندارد ! هر چه در قلبت سوختم تا با
 
 گرمای سوختنم در آنجا بمانم بی فایده بود ، قلب تو آنقدر سرد بود
 
 که دیگر جای ماندن در آن نبود....
 
 این رسمش نبود ! تو با من ، احساس من ، قلب شکسته من بازی کردی!
 
 همه آن را شکستند و رفتند ، اما دوباره بازی عشق را با تو
 
 آغاز کردم ، انتظار اینکه دوباره قلبم شکسته شود نداشتم!
 
 قلبم بی صدا شکست و تنها چند قطره اشک،
 
 چند آرزوی بر باد رفته سهم من از ، با تو بودن بود.....